پيرمرد سرش پايين بود. دستانش ميلرزيد. نميدانست چه بگويد و از کجا شروع کند. ميدانستي که براي اعتراف نزدت آمدهاست. شرم از گناه بر چهره ترسانش سايه انداخته بود، و ميدانستي بخشي از خميدگي پشتش بخاطر به دوش کشيدن باري است که در اين سالها تحمل کرده. از بعد از اسلام آوردنش شايد...
بايد آرامش ميکردي، بايد با نگاه و لبخندت جلوهاي از مهر و رحمت خداوندي را برايش جلوهگر ميساختي تا جرات کند لب باز کند و گوشهاي از اين بار تلخ و تاريک را بر زمين نهد.
با مهربانترين لبخند دنيا نگاهش کردي و پرسيدي:
ـچرا ساکتي "قيسبنعاصم"؟
ـ اي پيامبر خدا! ميدانيد که پيش از ظهور اسلام جهل و ناداني بسياري از پدران اين منطقه سبب شد تا دختران خود را زنده به گور کنند. من نيز دوازده دخترم را در فاصلههاي نزديک به يکديگر، زندهبهگور نمودم. سيزدهمين دخترم را همسرم پنهاني زاييد و دوراز چشم من او را نزد اقوامش فرستاد. سالها گذشت تا اينکه يک روز بدون خبر قبلي از سفر بازگشتم و دختر خردسالي را در خانهام ديدم. وقتي فهميدم که دختر من است او را در حاليکه زارزار ميگريست و قول ميداد که ديگر به خانهام نخواهد آمد به نقطه دوري بردم و زنده بهگورش کردم.
پيرمرد به انتظار پاسخ تو سر به زير انداخت و سکوت کرد. و تو چه ميتوانستي بگويي؟ هرم اندوه قلب نازنينت را سخت سوزاند و تو در التهاب اين اندوه چه مي توانستي بکني جز گريستن؟ گريستي و گريستي و گريستي...گريستي بهحال همه دخترکان حوا. بخاطر تمام دستان کوچک و ظريفي که از خاک بيرون مانده بود و براي دمي بيشتر ماندن تقلا ميکرد. با صدايي که هق هق گريه شکستهاش کرده بود آرام گفتي: "من لا يَرحم لا يُرحَم....
پيرمرد اما آمده بود براي بخشش. آمده بود تا زير باران رحمت تو و پروردگارت گناهش شسته شود. گفتياش که به تعداد دختران خفته در خاکش، غلام و کنيز آزاد کند. مثل هميشه ميخواستي مهرباني و آزادگي را به اين مردمي که تاچندي پيش پارههاي تنشان را ميکشتند بياموزي... و تنها خدا ميداند دراين راه چهها کشيدي...
ايستادهاي هنوز آسمانيترين رسول مهرباني و به دختران امتت مينگري. اينبار ديگر از خاک خبري نيست اما...
صدايت را ميشنويم: " دخنر من، لطيفترين شاهکار آفرينش! خود را زنده به گور نکن... نه در زير خاک، نه در زير جهل و نه در زير فحشا.
کنار بزن دخترکم پردههاي تاريک ظلم را و فريب را ...چون فاطمهام(س)!
بگذار تا صدايت شعلههاي سوزان عدالت را در هميشههاي تاريخ زنده نگاه دارد چون زينبم (س)...
و چنان تشنه دانش و تقوا باش که که مردان علمت را حسرت برند و معصومان، "معصومهات" بخوانند...چون مولود اين روز...
بيدار شو دخترم. بس است سکوت، بس است تاريکي، تو از جنس نوري. تورا با خاکهاي تاريکي چهکار؟ اين دستان ظريف اگر بخواهد رنگ نور و آزادگي بر پيکر جهان خواهد زد...
بيدار شو دخترم
بيدار باش...