تبليغاتX
نذر موعود - باران مهر

شب از نيمه گذشته بود و تمام شهر غرق خواب نيمه‌شب. اما صداي باراني که پس از مدت‌ها مهمان مدينه شده‌بود خواب را از چشمم ربود و تصميم گرفتم کمي در کوچه‌ها قدم بزنم تا لذت اين موهبت را بيشتر احساس کنم. از صداي موسيقي باران غرق لذت بودم که در تاريکي غليظ کوچه‌ کسي را ديدم:مردي با کيسه‌هاي بزرگي بر دوش آرام به سوي "بني‌ساعده" مي‌رفت.

 

"بني‌ساعده" مکاني بود با سايباني بزرگ که اهل مدينه براي برگزاري جلسات شور و گفتگو در آنجا جمع مي‌شدند تا از هرم خورشيد در امان باشند. اين مکان شب‌ها محل خواب بي‌خانمانها و مستضعفان اين شهر بود.

انگار نيرويي بي‌آنکه خود بخواهم مرا به سوي آن مرد مي‌کشيد. در ميان راه يکي از کيسه‌ها از دوشش افتاد و آرام گفت :" خدايا آنچه را بر زمين افتاده‌است به من بازگردان"

با شنيدن همين کلام کوتاه او را شناختم: امام صادق عليه‌السلام.

جلو رفتم و سلام کردم. پاسخ سلامم را داد وپرسيد :"تو هستي معلي‌بن‌خنيس؟

ـبله فدايت شوم.

بعد خواستم در حمل بارها کمکش کنم اما اجازه نداد و فرمود:"من خودم بايد اين کارها را انجام دهم، اما مي‌تواني همراه من بيايي."

به بني‌‌ساعده رسيديم و حضرت بالاي سر هرکدام از فقيران قرصي نان، و گاهي بيشتر نهاد و بعد گفت بازگرديم.

در راه بازگشت بالاخره جرات کردم سوالي را که در تمام مدت ذهنم را مشغول ساخته بود از ايشان بپرسم: "فدايتان شوم شما به همه اين افرادي که نه چهره‌شان را ديديد و نه آنها را مي‌شناختيد بخشش روا داشتيد. شايد در ميان آن فقيران دشمنان شما نيز وجود داشتند."

امام ايستاد و با آن نگاه مهربان و نافذ مدتي در چشمانم خيره شد و بعد فرمود: "ما به خوبي همه‌ي آن عده را مي‌شناسيم. بدان که اگر آن مردم شيعه ما بودند هرچه را که داشتيم با آنان قسمت مي‌کرديم."

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:51 توسط آیه |