ما منتظريم. سالهاست که تمام زندگيمان در انتظار گذشته. صبحها که بيدار ميشويم ميدويم به دنبال زندگي و همينطور منتظر ميمانيم تا شب بشود و آنوقت پتوي عادت بر سر ميکشيم و ميخوابيم در انتظار فردايي که با يک استکان عادت آغازش کنيم. آنقدر مشغول دويدنيم که يادمان رفته هزار عيد رفته است و هنوز رخت نو نخريدهايم. از بس که اين رختهاي کهنه به تنمان چسبيده، از بس که به کهنگي عادت کردهايم.
ميدويم دنبال زندگي، با چشمان بسته. آنقدر تند که نميبينيم زندگي را جا گذاشتهايم و داريم به دنبال فرداهايي ميدويم که در آنها زنده نيستيم...
...واصلا عين خيالمان هم نيست که يکي هست که اگر پلک بزند، مژههايش غبار عادت را از سطح تمام ثانيهها ميروبد و تطهيرمان ميکند. يکي هست که اگر بخندد عيد ميشود. که اگر بخواهيمش لباسهايمان که هيچ، دلهايمان هم نو ميشود. يکي هست که بجاي همه ما منتظر است، منتظر است که ما اينقدر ندويم، منتظر است که دمي بايستيم نفس تازه کنيم تا چشمانمان باز شود و اينبار ببينيم که منتظر چه هستيم.
يکي هست که قرنهاست منتظر است تا ما صدايش را بشنويم. اما ما کر شدهايم، از بس که وقت نداريم، از بس که منتظرش نيستيم...