أين السبب المتصل بين الارض و السَماء
أين المؤلف شمل الصلاح و الرّضا
کجاست پيوند دهنده ميان زمين و آسمان ِ
کجاست اوکه پريشانيهاي خلق را اصلاح و دلها را خشنود ميسازد
(دعاي ندبه)
روح من مدتهاست که با من قهر است.
از بس که چرخاندهامش در تکراري مدام، بيوقفه، ابدي...
در اين چرخش مدام روحم سرگيجه گرفته، چشمهايش تار شده، ديگر همه چيز را متزلزل ميبيند.
روح من نگران است. نگران فردا. ميترسد که ديگر برايش فردايي نباشد. روح من مدام به دستهايش نگاه ميکند و ميبيند که پر از خاليست. به چشمهايش که هنوز که هنوز است فقط سطوح را ميبيند. او خسته است. از بس گوشهايش را از داد و بيداد و فرياد و دروغ پر کردهاند. گوشهاي روح من دارد کر ميشود از بس صداهايي را که بايد ميشنيد نشنيده. روح من خسته است...خيلي خسته
خودش را جمع کرده و گوشهاي نشسته . آنقدر کوچک شده که بايد دنبالش بگردم تا پيدايش کنم. مدام مثل ماهي که از آب بيرون افتاده باشد دهانش را باز و بسته ميکند و اشکهايش دهانش را پر ميکند. اما من نميشنوم چه ميگويد. از بس که درونم غوغاست. از بس که امواج هياهو در وجودم زوزه ميکشند. از بس که پر از بيهودگي شدهام. از بسکه...خستهام...
مينشينم کنارش و پابهپايش اشک ميريزم. اشکهايمان تمام غوغاهاي اطراف را ميشويد. حالا ديگر ميتوانم ببينيم چه ميگويد. سالها بود صدايش را نشنيده بودم.
ميگويد: "تو به من دروغ گفتي سالهاست که داري به من دروغ ميگويي. "تکرار" دروغ بزرگي بود که مثل بلا به جانم انداختي. دست و پايم را با اين دروغت بستي و اسيرم کردي. روزهايت مثل عکسي که کپي شود، هرروز تکرار ميشود. مدام، بيوقفه و تو در هيچکدام از عکسها تغيير نکردهاي، هيچ تکاني نخوردهاي."
دلم گرفته. الان روزهاست که بجاي غوغاهاي قديم صداي هقهق جانسوز روحي در وجودم پيچيدهاست که اين سالها يارش نبودهام. تحقيرش کردهام. فريبش دادهام و هيچ چيز توشهاش نکردهام.
ميدانم که تشنه است. هردو تشنهايم جرعهاي عشق ميخواهيم و يک نردبان. بايد از اين تکرار ابدي خلاص شويم. بايد برويم بالا. بالاتر. برسيم به چشمه نور، زندگي. برسيم به پاي او که اين سالها با همه تاريکي و فراموشيمان، نور و زندگي را از ما دريغ نکرد.
آفتابيترين مرد تنها! ما خستهايم. خسته و زخمي از تمام بازيچههايي که تنها بر تشنگيمان افزوده و ترانههايي که يا ناله بودهاند يا ريشخند ويا دروغ. من و روحم امروز به سراغ تو آمدهايم. آمدهايم جانمان از از تکرار اين دروغ آسوده کني. آمدهايم نور حقيقت بر تاريکي فراموشيمان بپاشي. آمدهايم تا موج موج عشق در کام تشنهمان بريزي. تو راه کهکشاني و ستاره باران ميان زمين و آسماني! آمدهايم عاشقت باشيم و دست در دستان تو برويم تا جايي ما را براي آن ساختهاند.
شفاف ترين چشمه مهرباني... ما گم شدهايم... پيدايمان کن...