پدربزرگ لحظات آخر عمرش را سپري ميکرد. پير و بزرگ شهر داشت از ميان مردم ميرفت و تنها خدا ميدانست پس از او چه بر سر مردم خواهد آمد. انگار داشت در اين لحظات آخر روزگاري را که با مردم سپري کردهبود در ذهن مرور ميکرد. بخاطر ميآورد که چگونه با صبر و بردباري اين مردم نااهل را اهل کرده و آنهمه اختلاف و دشمني ميانشان را به الفت تبديل کردهاست. پدر و مادر بيتابانه در اطراف بالين او ميگريستند و مردم از اينکه ميديدند آنهمه مهرباني و بردباري و تدبير دارد به يکباره از دستشان ميرود آشفته و مبهوت بودند.
پدربزرگ به سختي چشمانش را گشود. کاغذ و قلم ميخواست. ميخواست وصيتش را بر کاغذ مکتوب کند تا پس از او مردم با عمل به آن سعادت دیريافتهشان را از دست ندهند. عدهاي براي آوردن قلم و کاغذ به تکاپو افتادند. کسي از آن ميان گفت: "رها کنيد پيرمرد را. دارد هذيان ميگويد."
پدربزرگ چهره درهم کشيد. نگاه از او برگرداند. همه شنيدند صداي قلب پدربزرگ را که چه مظلومانه در سينه شکست...
........................
مادر داشت در سوگ پدربزرگ ميگريست و پدر مغموم در گوشهاي نشسته بود. در خانه را که زدند با خودش فکر کرد لابد يکي از همسايه آمده براي تسليت. مادر پرسيد :"کيستي؟" صدا گفت :" آمدهايم علي را ببريم براي بيعت."
...بعد از آن روز هرکس سراغ خانه دختر پيغمبر را ميگرفت ميگفتند: "ديوار به ديوار مسجد پيغمبراست. همان در نيمسوخته...
...................
جگرم آتش گرفت براي برادر، وقتي تکههاي جگرش را در طشت ديدم. خواهرت به فدايت حسن جان که جگرت اينچنين از بيوفايي ياران و جور نامسلمانان چاک چاک شدهاست. جگر سوخته برادرم...
...................
بر بالاي تپه ايستاده بود و مادر را ميديد در کنار تن برادر که بي سر ميشد. مادر چه بيتاب ميگريست بر غربت حسينش. از همين بالا ديدم گوشه چادرش را که نيمسوخته بود . از همين بالا ديدم حسينم را که پرپر ميشد. ديدم صورت مادر را که مثل ياس کبود بود هنوز...
وا محمداه... وا جداه...
.........
آن شب چنان بساط خويش را گسترده بود که گويي ديگر سپيده صبحي در پي نخواهد داشت. آن شب ستارهها از آسمان گريخته بودند تا تنها بيسر، گوشهاي بي گوشواره و جانهاي بيشکيب را نبينند و فرشتگان چه جانسوز بر آنهمه مظلوميت پاک مويه ميکردند.
آن شب زينب در نماز شبي که شکسته خواند منجي را به نام صدا زد...

