تبليغاتX
نذر موعود
خیز و جامه نیلی کن روزگار ماتم شد

پيرمرد سرش پايين بود. دستانش مي‌لرزيد. نمي‌دانست چه بگويد و از کجا شروع کند. مي‌دانستي که براي اعتراف نزدت آمده‌است. شرم از گناه بر چهره ترسانش سايه انداخته بود، و مي‌دانستي بخشي از خميدگي پشتش بخاطر به دوش کشيدن باري است که در اين سالها تحمل کرده. از بعد از اسلام آوردنش شايد...

بايد آرامش مي‌کردي، بايد با نگاه و لبخندت جلوه‌اي از مهر و رحمت خداوندي را برايش جلوه‌گر مي‌ساختي تا جرات کند لب باز کند و گوشه‌اي از اين بار تلخ و تاريک را بر زمين نهد.

با مهربانترين لبخند دنيا نگاهش کردي و پرسيدي:

ـچرا ساکتي "قيس‌بن‌عاصم"؟

ـ اي پيامبر خدا! مي‌دانيد که پيش از ظهور اسلام جهل و ناداني بسياري از پدران اين منطقه سبب شد تا دختران خود را زنده به گور کنند. من نيز دوازده دخترم را در فاصله‌هاي نزديک به يکديگر، زنده‌به‌گور نمودم. سيزدهمين دخترم را همسرم پنهاني زاييد و دوراز چشم من او را نزد اقوامش فرستاد. سالها گذشت تا اينکه يک روز بدون خبر قبلي از سفر بازگشتم و دختر خردسالي را در خانه‌ام ديدم. وقتي فهميدم که دختر من است او را در حالي‌که زارزار مي‌گريست و قول مي‌داد که ديگر به خانه‌ام نخواهد آمد به نقطه دوري بردم و زنده به‌گورش کردم.

پيرمرد به انتظار پاسخ تو سر به زير انداخت و سکوت کرد. و تو چه مي‌توانستي بگويي؟ هرم اندوه قلب نازنينت را سخت سوزاند و تو در التهاب اين اندوه چه مي توانستي بکني جز گريستن؟ گريستي و گريستي و گريستي...گريستي به‌حال همه دخترکان حوا. بخاطر تمام دستان کوچک و ظريفي که از خاک بيرون مانده بود و براي دمي بيشتر ماندن تقلا مي‌کرد. با صدايي که هق هق گريه شکسته‌اش کرده بود آرام گفتي: "من لا يَرحم لا يُرحَم....

پيرمرد اما آمده بود براي بخشش. آمده بود تا زير باران رحمت تو و پروردگارت گناهش شسته شود. گفتي‌اش که به تعداد دختران خفته در خاکش، غلام و کنيز آزاد کند. مثل هميشه مي‌خواستي مهرباني و آزادگي را به اين مردمي که تاچندي پيش پاره‌هاي تنشان را مي‌کشتند بياموزي... و تنها خدا مي‌داند دراين راه چه‌ها کشيدي...

 

ايستاده‌اي هنوز آسماني‌ترين رسول مهرباني و به دختران امتت مي‌نگري. اين‌بار ديگر از خاک خبري نيست اما...

صدايت را مي‌شنويم: " دخنر من، لطيفترين شاهکار آفرينش! خود را زنده به گور نکن... نه در زير خاک، نه در زير جهل و نه در زير فحشا.

کنار بزن دخترکم پرده‌هاي تاريک ظلم را و فريب را ...چون فاطمه‌ام(س)!  

بگذار تا صدايت شعله‌هاي سوزان عدالت را در هميشه‌هاي تاريخ زنده نگاه دارد چون زينبم (س)...

و چنان تشنه دانش و تقوا باش که که مردان علمت را حسرت برند و معصومان، "معصومه‌ات" بخوانند...چون مولود اين روز...

بيدار شو دخترم. بس است سکوت، بس است تاريکي، تو از جنس نوري. تورا با خاکهاي تاريکي چه‌کار؟ اين دستان ظريف اگر بخواهد رنگ نور و آزادگي بر پيکر جهان خواهد زد...

بيدار شو دخترم

بيدار باش...  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:49  توسط آیه | 

شب از نيمه گذشته بود و تمام شهر غرق خواب نيمه‌شب. اما صداي باراني که پس از مدت‌ها مهمان مدينه شده‌بود خواب را از چشمم ربود و تصميم گرفتم کمي در کوچه‌ها قدم بزنم تا لذت اين موهبت را بيشتر احساس کنم. از صداي موسيقي باران غرق لذت بودم که در تاريکي غليظ کوچه‌ کسي را ديدم:مردي با کيسه‌هاي بزرگي بر دوش آرام به سوي "بني‌ساعده" مي‌رفت.

 

"بني‌ساعده" مکاني بود با سايباني بزرگ که اهل مدينه براي برگزاري جلسات شور و گفتگو در آنجا جمع مي‌شدند تا از هرم خورشيد در امان باشند. اين مکان شب‌ها محل خواب بي‌خانمانها و مستضعفان اين شهر بود.

انگار نيرويي بي‌آنکه خود بخواهم مرا به سوي آن مرد مي‌کشيد. در ميان راه يکي از کيسه‌ها از دوشش افتاد و آرام گفت :" خدايا آنچه را بر زمين افتاده‌است به من بازگردان"

با شنيدن همين کلام کوتاه او را شناختم: امام صادق عليه‌السلام.

جلو رفتم و سلام کردم. پاسخ سلامم را داد وپرسيد :"تو هستي معلي‌بن‌خنيس؟

ـبله فدايت شوم.

بعد خواستم در حمل بارها کمکش کنم اما اجازه نداد و فرمود:"من خودم بايد اين کارها را انجام دهم، اما مي‌تواني همراه من بيايي."

به بني‌‌ساعده رسيديم و حضرت بالاي سر هرکدام از فقيران قرصي نان، و گاهي بيشتر نهاد و بعد گفت بازگرديم.

در راه بازگشت بالاخره جرات کردم سوالي را که در تمام مدت ذهنم را مشغول ساخته بود از ايشان بپرسم: "فدايتان شوم شما به همه اين افرادي که نه چهره‌شان را ديديد و نه آنها را مي‌شناختيد بخشش روا داشتيد. شايد در ميان آن فقيران دشمنان شما نيز وجود داشتند."

امام ايستاد و با آن نگاه مهربان و نافذ مدتي در چشمانم خيره شد و بعد فرمود: "ما به خوبي همه‌ي آن عده را مي‌شناسيم. بدان که اگر آن مردم شيعه ما بودند هرچه را که داشتيم با آنان قسمت مي‌کرديم."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:51  توسط آیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
هفته اوّل دی 1388
هفته چهارم آذر 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
هفته چهارم شهریور 1384
هفته سوم شهریور 1384
پیوندها
تدریس
بيداريه
شبستان
میثاق 12
نجوای دل
مهر سپهر
تکثير آفتاب
رد پاي ياس
سفینه نجات
وعده دیدار 2
آشناي هماره
بهائی پژوهی
دل نوشته ها
هميشه با تو
بازگشت به صحنه
تمام خلقت در انتطارند
هر روز بي تو روز مباداست
بنیاد علمی پژوهشی مهدویت
دست نوشته های خاکستری
پيوند با امام عصر (عج)
فرزندان راهي ديگر
يک بيشه انديشه
حديث شيدايي
پرواز روي بالها
چکه ها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM