![]() |
![]() |
|
| خیز و جامه نیلی کن روزگار ماتم شد |
|
چه خوشبخت بودند. خوشبخت شده بودند! بعد از سالها بردگي و خواري و ذلت به برکت حضور نبي در ميانشان بنده خدا شده و به يمن بندگي خدا از بندگي فرعون رها شده بودند. همين چند روز پيش بود که موسي (ع) به اذن خدا رود نيل را برايشان گشوده بود و از ميان نيل عبورشان دادهبود. حالا خداوند به موسي فرمان دادهبود تا به کوه طور برود و آنجا 30 روز با او به راز و نياز بپردازد. موسي برادرش هارون را به عنوان جانشين خود در ميا مردم گمارد و به جانب کوه طور روان شد. 30 روز تمام شد اما موسي بازنگشت. کم کم زمزمههايي در ميان مردم آغاز شد و سامري ضعفايمان و دنياپرستي بنياسرائيل را غنيمت شمرد و گوسالهرا علم کرد. هارون بيتاب بود. اينهمه پستي و سستي را از اين قوم باور نداشت. در ميان قوم بيتابانه فرياد ميزد و ميگفت که تاخير موسي چيزي جز امتحان الهي نيست. معجزات موسي را بّه يادشان ميآورد و آنان را از خشم خداوندي ميترساند. اما سامري او را تهديد کرد که اگر بيشاز اين از گوسالهپرستي سرباز زند او را خواهد کشت. به فرمان او مردم هارون را محاصره کردند، و او را کشاکشان به سوي گوساله بردند و به خاکش انداختند. پس از 40 روز موسي به ميان قوم بازگشت و خداپرستان ديروز را گرداگرد گوساله سامري ديد. آشفته و آسيمهسر سراغ هارون رفت. شانههايش را به تندي تکان داد و با صدايي آميخته به نالههاي درد آلود فرياد برآورد که: تو مگر جانشين من ميان اين قوم نبودي هارون.؟.. پس چه شد؟ چرا گذاشتي چنين شود؟ هارون سربه زير انداخت و به سختي بر بغض شرمي که راه گلويش را بسته بود فائق آمد و گفت:
"يَابنَ اُم اِنّ القوم اِستَضعَفوني وَ کادوا يَقتُلونَني" ای برادر این قوم مرا خوار و ضعیفو کردند و چیزی نمانده بود که مرا بکشند (اعراف 7)
.......................................................................
پيامبر اکرم ـ صليالله عليه و آله و سلم ـ : "يا علي! منزلت تو نسبت به من همان منزلت هارون است نسبت به موسي، جزآنکه پس از من پيامبري نخواهد بود." ........................................
ـ دختر پيامبر در را باز نميکند، ميگويي چه کنيم. ـ در را بسوزانيد، حتي اگر دختر پيامبر درون خانه باشد.. صدا، صداي سامري امت اسلام بود. در سوخت... سوخت و سوخت و سوخت و علي، شاه خيبر را با دستان بسته از در خانهاي که گوشهاي... نه تمام بهشت بود بيرون آوردند تا ببرندش براي بيعت... اميرمومنان(ع) رو کرد به مزار پيامبر، دستان بستهاش را گويي گواه بر مظلوميتي به عظمت تاريخ بالا برد و ضجهزنان نبي را صدا زد که:"
"يَابنَ اُم اِنّ القوم اِستَضعَفوني وَ کادوا يَقتُلونَني" ..........................................................................
کاش تقدير امسال تو پايان دوران غيبت باشد، تا باز کني دستان هارون و علي ـ عليهم السلام ـ را از بند سامريها، تا کنار بزني ابرهاي سقيفه را، همه ابرهاي تاريخ را از چهره مظلوم خورشيد و رها کني قلبهاي ما را از فريبشان، و بريزي بر سر ما آبشار علمت را تا بشناسيم گوساله هاي اين قرن و سامريهاي اين روزگار را... کاش دستان تو که صاحب اين شبهايي در طومار تقدير بشريت جرعهاي معرفت بنويسد، تا بار مظلوميت را از دوش محبوبان خدا و آزادگان تاريخ بردارد ... کاش تقدير امسال ما مهر تو باشد که نامت تمام آزادگي، تمام علم و تمام حقيقت است.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:40 توسط آیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|