چه بيبهانه شادم ميکني مهربان، در سحرهاي اين زيباترين ماه! چه بيبهانه...
صبحها، وقتي روبه قبله ميايستم و رو به سوي چشمان نازنينت سلام ميدهم، يکباره انگار همه چيز تمام ميشود.سکوتي عطرآگين مثل يک حرير فيروزهاي رنگ برگرد ثانيههايي که از حرکت بازايستادهاند ميپيچد و تو در ميان تاريکيهاي دلم طلوع ميکني. آنوقت هرآنچه از گناه و غوغا و بيهودگي در گوشه گوشه جانم ريخته با يک نگاه مهر تو مثل يک مشق پر غلط خط ميخورد و تو با مهربانترين دستان دنيا صفحه روجم را ورق ميزني و من سپيد ميشوم. زير نگاه مهر تو سپيد ميشوم مهربان...پاک و رهاو انگار که با صداي لالايي باران در رويايي شيرين غرق شوم و يا دستان نسيمي در هوا تابم دهد و آنقدر لبريز از تو که بخواهم تمام بودنم را فداي يکبار پلک زدنت کنم...
چه بي بهانه رهايم ميکني از غم مهربان در اين روزهاي لبريز از ستاره...
اما پدر! امشب دختر کوچکت آمده تا با تبريکي، (بهانهاي شايد!) دل نازنينت را شاد کند!
امشب، فاطمه ـسلام الله عليهاـ مادر شده و چشمان علي ـ عليهالسلام ـ به صلابت و مهر پدرانه ميدرخشد!
ميبيني پدر؟ انگار امشب در آسمان مهر و رحمت اين ماه، ماه ديگري طالع شده!
و چشمان تو نيز برقي از شوق وشادماني دارد...
چه بهانهاي زبباتر ازاين؟!
پس اين کوچکتربن تبريک من را نبز با نگاه لطفت پذبرا باش:
تولد امام سخاوت و مهرباني مبارک!
بر تو پدر وهمه شيعيان تو...