و یاسها از روزی که رفتی از سپیدی خود شرمسار شده اند
تو کیستی که آبهای جهان قطره قطره مهر تواند
و نیلوفران از آن روز که گونه بر گونه تو ساییده اند
جز با سر سپردن به دستان مهر تو آرام نمی گیرند
تاریخ نیز از زیارت تو می آید مادر
که گرد یتمیمی این چنین بر شانه های خمیده اش نشسته است
و دلاور خیبر نیز
وقتی هق هق شانه هایش پشت نخلهای کوفه را خم می کند
اما تو از زیارت که آمدی مادر؟
که چشمان خسته ات چنین بی تاب در انتظار مرهم می تپد
بگو مادر
از زیارت که می آیی امروز
که وقتی برایش دعای فرج می خوانی
لحظه ای درد سینه ات آرام می گیرد؟...
اما
انگار او خود نیز از زیارت تو آمده است
می شنوی مادر؟
دارد خدا را به پهلوی تو قسم می دهد....
....السلام عليک يا نورالله الذي يهتدي به المهتدون
...السلام عليک يا عين الحياﺓ
سلام بر تو، اي نو خداوندي که هدايت شوندگان توسط تو هدايت ميشوند
سلام بر تو سرچشمه زلال زندگي!
سلام حضرت نور! سلام روشنترين آفتاب بي غروب!
سلام نور هستي پروردگار! سلام پدر! پدر ما، آفتاب روزهاي همه ما!
مدتي است به اين فکر ميکنم که اين روزها...نه! در تمام روزهاي تاريخ، خفاشان چه آتشها که برافروختهاند و با چه حيلهها و ترفندها برق سوزان آتش را به جاي نور، و هرم سوزانش را به جاي گرماي حيات به شبروان سادهدل فروختهاند.
تو چشمه حياتي، تو سرچشمه زلال زندگي هستي و صد افسوس که چه بسيار آبهاي مسموم و گلآلود را ـ به نام تو که سرچشمه زلال زندگي هستي ـ در کام تشنهلبان ريختهاند...
پدر! هم کساني که با فريب خفاشان در آتشهاي گمراهي غرق شده و هم آنان که جانهايشان را با مسموميت آبهاي تاريک سوزاندهاند، همه محتاج تو بودهاند، همه تو را ميجستهاند، اما صدافسوس که سرچشمه را گم کردهبودند.
پدر اين روزها خفاشان دسته دسته در آسمان دين خدا به پرواز درآمدهاند. ميخواهند به جنگ خورشيد بروند، ميخواهند نور خدا را با لبهايشان خاموش کنند. بيچارهها! نميدانند که حيات ناچيز خودشان را هم وامدار خورشيدند. نميدانند حتي آسماني هم که اينطور گستاخانه در حريم آن هياهو ميکنند، يه يمن وجود خورشيد است که برپاست.
بتاب پدر! بتاب در آسمان اين روزها! بتاب بر تاريکيهاي روح تمام آنان که بي آنکه خود بدانندجوياي تواند! بر جان تمام آنان که در روشناي نور تو تنفس ميکنند و خود نميدانند. بر قلبهاي سرد همه آناني که به آسمان پشت کردهاند.بتاب بر تاريکيهاي روح ما. ما را روشن کن پدر. تو نوري. نور نور. وجود روشنت در عمق سياهترين تاريکيها اگر بتابد کمرش را ميشکند. تو اگر نيم نگاهي بر ما بيندازي هزاران خورشيد از هزار گوشه قلبهايمان طلوع خواهد کرد!
بتاب خورشيد روزگاران، بتاب حضرت نور، بتاب در آسمان اين روزهاي غبار گرفته.
بتاب مرد روشن...