تبليغاتX
نذر موعود

 

ما مردمان سرزمين نرگس و لاله‌ايم. سالهاي ما هربار با طلوع بهارگلها نو مي‌شوند و با غروب آن نم‌نم رو به زوال مي‌گذارند.

ما مردمان سرزمين بهاريم. يلداها را به انتظار طلوع بهار تا صبح به انتظار مي‌نشينيم  و غروب ستاره‌ها را به انتظار طلوع خورشيدي ديگر تاب مي‌آوريم. ما زمستان‌ها را چشم به آسمان مي‌دوزيم و آنقدر از سرماي بيداد برايش شکوه مي‌کنيم تا به حالمان رحم آورد و گرماي طلائي‌اش را بر سرمان بپاشد.

ما مردمان سرزمين اميديم. مي‌دانيم که شبهاي زمستان آنقدرها هم که مي‌گويند ديرپا نيستند که تيرگي با تمام وحشتي که در دلها مي‌افکند حتي تاب نيم نگاهي از خورشيد را هم ندارد و هرم گرماي آفتاب چنان مي‌سوزاندش که انگار هرگز شبي نبوده‌است.

 

ما مردمان سرزمين آب و آينه‌ايم. ما يلدا، بلندترين شبها را به اميد حقيقت ديرپاترين روزها تاب مي‌آوريم که تنها حقيقت ماندني‌‌ست و چه حقيقتي روشن‌تر از حضور کسي که خورشيد از ديدگان "او" نور مي‌گيرد.  

ما مردمان سرزمين او ييم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 3:8 توسط آیه |