تبليغاتX
نذر موعود
خیز و جامه نیلی کن روزگار ماتم شد

پدربزرگ لحظات آخر عمرش را سپري مي‌کرد. پير و بزرگ شهر داشت از ميان مردم مي‌رفت و تنها خدا مي‌دانست پس از او چه بر سر مردم خواهد آمد. انگار داشت در اين لحظات آخر روزگاري را که با مردم سپري کرده‌بود در ذهن مرور مي‌کرد. بخاطر مي‌آورد که چگونه با صبر و بردباري اين مردم نااهل را اهل کرده و آنهمه اختلاف و دشمني ميان‌شان را به الفت تبديل کرده‌است. پدر و مادر بي‌تابانه در اطراف بالين او مي‌گريستند و مردم از اينکه مي‌ديدند آنهمه مهرباني و بردباري و تدبير دارد به يکباره از دستشان مي‌رود آشفته و مبهوت بودند.

پدربزرگ به سختي چشمانش را گشود. کاغذ و قلم مي‌خواست. مي‌خواست وصيتش را بر کاغذ مکتوب کند تا پس از او مردم با عمل به آن سعادت دیريافته‌شان را از دست ندهند. عده‌اي براي آوردن قلم و کاغذ به تکاپو افتادند. کسي از آن ميان گفت: "رها کنيد پيرمرد را. دارد هذيان مي‌گويد."

پدربزرگ چهره درهم کشيد. نگاه از او برگرداند. همه شنيدند صداي قلب پدربزرگ را که چه مظلومانه در سينه شکست...

........................

مادر داشت در سوگ پدربزرگ مي‌گريست و پدر مغموم در گوشه‌اي نشسته بود. در خانه را که زدند با خودش فکر کرد لابد يکي از همسايه آمده براي تسليت. مادر پرسيد :"کيستي؟" صدا گفت‌ :" آمده‌ايم علي را ببريم براي بيعت."

 

...بعد از آن روز هرکس سراغ خانه دختر پيغمبر را مي‌گرفت مي‌گفتند: "ديوار به ديوار مسجد پيغمبراست. همان در نيمسوخته...

...................

جگرم آتش گرفت براي برادر، وقتي تکه‌هاي جگرش را در طشت ديدم. خواهرت به فدايت حسن جان که جگرت اينچنين از بي‌وفايي ياران و جور نامسلمانان چاک چاک شده‌است. جگر سوخته برادرم...

...................

بر بالاي تپه ايستاده بود و مادر را مي‌ديد در کنار تن برادر که بي سر مي‌شد. مادر چه بي‌تاب مي‌گريست بر غربت حسينش. از همين بالا ديدم گوشه چادرش را که نيمسوخته بود . از همين بالا ديدم حسينم را که پرپر مي‌شد. ديدم صورت مادر را که مثل ياس کبود بود هنوز...

 

وا محمداه... وا جداه...

.........

 

آن شب چنان بساط خويش را گسترده بود که گويي ديگر سپيده صبحي در پي‌ نخواهد داشت. آن شب ستاره‌ها از آسمان گريخته بودند تا تن‌ها بي‌سر، گوشهاي بي گوشواره و جانهاي بي‌شکيب را نبينند و فرشتگان چه جانسوز بر آنهمه مظلوميت پاک مويه مي‌کردند.

 

آن شب زينب در نماز شبي که شکسته خواند منجي را به نام صدا زد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 0:49  توسط آیه | 

تا بحال رازي داشته‌اي که در سينه‌ات بيتابي کند؟ تابحال در چشمان مردم دربه‌در به دنبال برقي گشته‌اي که ناگهان ترديدهايت را بسوزاند و بفهماندت که اين همان همرازيست که مدتهاست به دنبالش بوده‌اي؟همان که بار سنگين ناگفته‌هايت را تاب مي‌آورد. همان که روحش از جنس روح توست. همان دوست داري با او "همراز" شوي، نه تنها به اين اميد که بار دلت را سبک کند، بلکه چون مي‌داني در آينه روح صميمي‌اش خود را بار ديگر باز خواهي يافت.

هرچه رازت بزرگتر باشد به دنبال همرازي مي‌گردي که نگاهي ژرف‌تر، جاني صبورتر و روحي متين‌تر و شکيباتر داشته باشد...

.

.

.

.

.

"السلام عليکم يا اهل بيت النبوﺓ...السلام عليکم یا امناء الرحمن... السلام عليکم يا حفظﺔ سرالله"

سلام بر شما اي خاندان پاک نبوت، اي خاندان امين اسرار خداي رحمان، اي حافظان خوب راز خدا!

و سلام بر تو اي يگانه بازمانده خاندان پيامبري! اي آخرين حافط راز خداوندي!

چه زيباست دوستي تو با خدا، اي همدم و همراز خدا!چه نيکو از ناگفته‌هاي خدا حفاظت مي‌کني! به راستي که شکوه راز خدا را تنها روحي به عظمت و شکيبايي تو تاب مي‌آورد و آنهمه زيبايي اين راز را  تنها نجابت نازنين قلب تو مي‌تواند حجاب باشد.

جان و روحم با تمام ناگفته‌هاي تلخ و شيرينش فداي ثانيه‌اي از نگاه نجيبت اي معتمد!

اين بنده شرمسار بيشتر ناگفته‌هايش گناهانش است...چه بيشرمانه در محضر نگاه نجيب تو که چشمهاي خدايي عصيان کرده و چه گستاخانه از اينکه هيچکس از گناهانش خبر ندارد در دل شادماني کرده‌ و چه زود از ياد برده که حافظ راز خدا، حافظ تمام ناگفته‌هاي سياه و سپيد بندگان او نيز هست.

قلبم را فداي تنهاييت مي‌کنم در اين روزي که به نام نيکوي تو سربلند شده‌است. خانه تکاني قلبم با تو که تو بيشتر از من با زير و بالايش آشنايي. اندکي از عطر آن رازي که خود داري بر قلب شرمسارم بپاشان تا بعد از اين تمام رازهايم بوي خدايي بگيرند.

قلبم به فدایت...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 15:49  توسط آیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
هفته اوّل دی 1388
هفته چهارم آذر 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
هفته چهارم شهریور 1384
هفته سوم شهریور 1384
پیوندها
تدریس
بيداريه
شبستان
میثاق 12
نجوای دل
مهر سپهر
تکثير آفتاب
رد پاي ياس
سفینه نجات
وعده دیدار 2
آشناي هماره
بهائی پژوهی
دل نوشته ها
هميشه با تو
بازگشت به صحنه
تمام خلقت در انتطارند
هر روز بي تو روز مباداست
بنیاد علمی پژوهشی مهدویت
دست نوشته های خاکستری
پيوند با امام عصر (عج)
فرزندان راهي ديگر
يک بيشه انديشه
حديث شيدايي
پرواز روي بالها
چکه ها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM