تبليغاتX
نذر موعود

میگه: میدونی یکی از درمانهای جدید افسردگی تو اروپا چیه؟

میگم: نه....چیه؟

میگه: یک دوست واسه خودشون انتخاب میکنن....یه دوست خیالی....بعد باهاش حرف میزنند، درددل میکنند، برایش گریه میکنن، تا خالی بشوند. یکی از شرطاش هم اینه که یه جورایی باید خیلی دوستش داشته باشن و فکر کنن اونهم دوستشون داره تا یک رابطه عاطفی به وجود بیاد.

بهتم میزنه: رابطه عاطفی؟؟؟ با موجود خیالی؟؟؟؟؟

می خنده: آره...

 نمی خندم. تیره پشتم می لرزه.....

بشر داره به کجا میرسه؟

 

 امام من....با شمام... بشر داره به کجا میرسه؟

ریشه عشق و اعتماد ادمها به هم، چقدر تو وجودشون خشک شده که واسه رفیق خیالی درددل میکنند و برای عشق پوشالی گریه میکنند. اونهم برای چی؟ برای اینکه خالی بشوند!

 امام من...... عشق رو از ملکوت خدا کشیدند پایین و ازش چاهی درست کردند تا توش عربده بکشند و خالی بشوند. فریاد بزنند و سبک بشوند.

امام غریب من..... پدر من....مگه امام رضا نگفتند  پناه سرگشته هایید؟ مگه نگفتند از مادر دلسوز ترید؟ آخه مگه نگفتند آب گوارای وقت تشنگی هستید؟ پس این آدمهای تشنه کجا دارن میرن؟ مگه نگفتند تو موقع حیرونی و پریشونی، آرامش و امنیت شما هستید؟ پس دوست داشتن رفیق خیالی یعنی چی؟............

امام غریب من.......

 

یاد پارسال این موقع خودم افتادم.....یادتونه کجا بودم؟ دیو شک چه طوری وجودم رو، روحم رو، هستی م رو تجزیه کرده بود؟

امام خوبم، پدرم...پناه من.... امنیت من.....ممنونم ازتون....بخاطر یقین....بخاطر رهایی.... بخاطر اون چیزی که قبلا نداشتم و الان دارم، اون چیزی که الان همه هستی منه.... امام خوبم! از توجهی که  به شما نداشتم ودارم، ازین رابطه ای که الان همه چیزم شده  ممنونم.....ممنونم....ممنونم....

   

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 0:18 توسط آیه |


اين وبلاگ ادای يک نذر قديميه. يک زماني...خيلی وقت پيش ها رو ميگم... برای دلم برای يک حاجت دلم يک نذری کردم. حاجتم برآورده شد اما من بدقول بودم. هی ادای نذر رو عقب انداختم....بدون اينکه بدونم چرا. شايد چون نمی دونستم از کجا بايد شروع کنم. اصلا چطوری بايد شروع کنم؟ چی بگم؟ به چی بايد برسم؟......
 امروز دلم رو زدم به دريا....
 چند وقته يک جوری شدم. نمی دونم چه جوری؟.....دلم واسه يک چيزی می تپه که نمی دونم چيه؟ تو يک حالتيم بين اميد و نا اميدی....بين خواب و بيداری شايد.....بين کفر و يقين حتی.....
نمی دونم...خلاصه اينکه گفتم شايد اين نذره ست که داره رو دلم سنگينی ميکنه...گفتم تا دير نشده اداش کنم .......
اين وبلاگ نذر منه...نذری که برای موعود کردم....برای موعودی که همين روزها داره می آيد...برای موعودی که همين روزها جشن تولدشه....همونی که اگه يه قدم بروی طرفش هزار قدم می آيد جلو
خوب...اينها قدمهای منه...بزرگ نيستند, ميدونم. پاهايم می لرزه, ميدونم. اما خودش می دونه....سپردم به خودش, مثل همون حاجتم که زود ادا شد.
يا علی رو گفتم...دلم رو هم زدم به دريا...حالا نوبت اونه....
منتظرم........

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 23:33 توسط آیه |