تبليغاتX
نذر موعود
نذر موعود

بنابر بر آداب اين ماه، هرشب هزاربار "لااله الا الله" ميگويم، هرآنچه توجه در چنته دارم به ياري ميطلبم تا با هر ذکري که بر زبان مي آورم بتي از بتهاي وجودم را نابود کنم. اما ذکرها که تمام ميشود چشم باز ميکنم و ميبينم که هنوز هزاران هزار بت در هرگوشه از وجودم گستاج و لجوج با ريشخند نگاهم ميکنند.

حالا فهميده ام که پيراستن عرصه وجود از اينهمه بتهاي ريز و درشت را مراقبه اي ابدي لازم است و پيمودن اين راه جز با توجه به تو که وجه خدايي ميسر نيست. تويي که دستان ابراهيمي داري و دم مسيحايي.

فصد کرده‌ام در اين ماهي که از نورانيت با خورشيد پهلو ميزند، قامت تورا طواف کنم.  ميخواهم آبشار ستاره هاي اين ماه را از دستان بنوشم. آمده ام تا دستان خليلي ات شکسته ترينم کند.

آمده ام تا به پاي دستاني که "يدالله" اند بميرم

                                              منتظرم مگذار

                                                                 ضربتي ديگر...

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم تیر 1388 توسط آیه |

أين السبب المتصل بين الارض و السَماء

أين المؤلف شمل الصلاح و الرّضا

 

کجاست پيوند دهنده ميان زمين و آسمان                 ِ

کجاست اوکه پريشانيهاي خلق را اصلاح و دلها را خشنود مي‌سازد

(دعاي ندبه)

 

روح من مدتهاست که با من قهر است.

از بس که چرخانده‌امش در تکراري مدام، بي‌وقفه، ابدي...

در اين چرخش مدام روحم سرگيجه گرفته‌، چشمهايش تار شده، ديگر همه چيز را متزلزل مي‌بيند.

روح من نگران است. نگران فردا. مي‌ترسد که ديگر برايش فردايي نباشد. روح من مدام به دستهايش نگاه مي‌کند و مي‌بيند که پر از خاليست. به چشمهايش که هنوز که هنوز است فقط سطوح را مي‌بيند. او خسته است. از بس گوشهايش را از داد و بيداد و فرياد و دروغ پر کرده‌اند. گوشهاي روح من دارد کر مي‌شود از بس صداهايي را که بايد مي‌شنيد نشنيده. روح من خسته است...خيلي خسته

خودش را جمع  کرده و گوشه‌اي نشسته . آنقدر کوچک شده که بايد دنبالش بگردم تا پيدايش کنم. مدام مثل ماهي که از آب بيرون افتاده باشد دهانش را باز و بسته مي‌کند و اشکهايش دهانش را پر ميکند. اما من نمي‌شنوم چه مي‌گويد. از بس که درونم غوغاست. از بس که امواج هياهو در وجودم زوزه مي‌کشند. از بس که پر از بيهودگي شده‌ام. از بس‌که...خسته‌ام...

مي‌نشينم کنارش و پابه‌پايش اشک مي‌ريزم. اشکهايمان تمام غوغاهاي اطراف را مي‌شويد. حالا ديگر مي‌توانم ببينيم چه مي‌گويد. سالها بود صدايش را نشنيده بودم.

ميگويد: "تو به من دروغ گفتي سالهاست که داري به من دروغ مي‌گويي. "تکرار" دروغ بزرگي بود که مثل بلا به جانم انداختي. دست و پايم را با اين دروغت بستي و اسيرم کردي. روزهايت مثل عکسي که کپي شود، هرروز تکرار مي‌شود. مدام، بيوقفه و تو در هيچکدام از عکسها تغيير نکرده‌اي، هيچ تکاني نخورده‌اي."

دلم گرفته. الان روزهاست که بجاي غوغاهاي قديم صداي هق‌هق جانسوز روحي در وجودم پيچيده‌است که اين سالها يارش نبوده‌ام. تحقيرش کرده‌ام. فريبش داده‌ام و هيچ چيز توشه‌اش نکرده‌ام.

مي‌دانم که تشنه است. هردو تشنه‌ايم جرعه‌اي عشق مي‌خواهيم و يک نردبان. بايد از اين تکرار ابدي خلاص شويم. بايد برويم  بالا. بالاتر. برسيم به چشمه نور، زندگي. برسيم به پاي او که اين سالها با همه تاريکي و فراموشي‌مان، نور و زندگي را از ما دريغ نکرد.

آفتابي‌ترين مرد تنها! ما خسته‌ايم. خسته و زخمي از تمام بازيچه‌هايي که تنها بر تشنگي‌مان افزوده و ترانه‌هايي که يا ناله بوده‌اند يا ريشخند ويا دروغ. من و روحم امروز به سراغ تو آمده‌ايم.  آمده‌ايم جانمان از از تکرار اين دروغ آسوده کني. آمده‌ايم نور حقيقت بر تاريکي فراموشي‌مان بپاشي. آمده‌ايم تا موج موج عشق در کام تشنه‌مان بريزي. تو راه کهکشاني و ستاره باران ميان زمين و آسماني! آمده‌ايم عاشقت باشيم و دست در دستان تو برويم تا جايي ما را براي آن ساخته‌اند.

شفاف ترين چشمه مهرباني... ما گم شده‌ايم... پيدايمان کن...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط آیه |

 

اي چشمه‌ي نور انشعاباتت کو؟

اي خانه‌ات آباد خراباتت کو؟

در شهر نشانه‌اي ز تبليغ تو نيست

اي عشق! ستاد انتخاباتت کو؟!

 

نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم خرداد 1388 توسط آیه |
تو کیستی که بادهای جهان وقتی از زیارت تو می آیند موج موج عطر یاس در هوا می پراکنند

و یاسها از روزی که رفتی از سپیدی خود شرمسار شده اند

 

تو کیستی که آبهای جهان قطره قطره مهر تواند

 و نیلوفران از آن روز که گونه بر گونه تو ساییده اند

جز با سر سپردن به دستان مهر تو آرام نمی گیرند

 

 

 تاریخ نیز از زیارت تو می آید مادر

که گرد یتمیمی این چنین بر شانه های خمیده اش نشسته است

و دلاور خیبر نیز

 وقتی هق هق شانه هایش پشت نخلهای کوفه را خم می کند

 

اما تو از زیارت که آمدی مادر؟

که چشمان خسته ات چنین بی تاب در انتظار مرهم می تپد

 

بگو مادر

از زیارت که می آیی امروز

که وقتی برایش دعای فرج می خوانی

لحظه ای درد سینه ات آرام می گیرد؟...

 

اما

انگار او خود نیز از زیارت تو آمده است

می شنوی مادر؟

دارد خدا را به پهلوی تو قسم می دهد....

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم خرداد 1388 توسط آیه |

....السلام عليک يا نورالله الذي يهتدي به المهتدون

...السلام عليک يا عين الحياﺓ

 

سلام بر تو، اي نو خداوندي که هدايت شوندگان توسط تو هدايت مي‌شوند

سلام بر تو سرچشمه زلال زندگي!

 

سلام حضرت نور! سلام روشن‌ترين آفتاب بي غروب!

سلام نور هستي پروردگار! سلام پدر! پدر ما، آفتاب روزهاي همه ما!

 

مدتي است به اين فکر مي‌کنم که اين روزها...نه! در تمام روزهاي تاريخ، خفاشان چه آتشها که برافروخته‌اند و با چه حيله‌ها و ترفندها برق سوزان آتش را به جاي نور، و هرم سوزانش را به جاي گرماي حيات به شبروان ساده‌دل فروخته‌اند.

تو چشمه حياتي، تو سرچشمه زلال زندگي هستي و صد افسوس که چه بسيار آبهاي مسموم و گل‌آلود را ـ به نام تو که سرچشمه زلال زندگي هستي ـ در کام تشنه‌لبان ريخته‌اند...

پدر! هم کساني که با فريب خفاشان در آتشهاي گمراهي غرق شده و هم آنان که جانهايشان را با مسموميت آبهاي تاريک سوزانده‌اند، همه محتاج تو بوده‌اند، همه تو را مي‌جسته‌اند، اما صدافسوس که سرچشمه را گم کرده‌بودند.

 

پدر اين روزها خفاشان دسته دسته در آسمان دين خدا به پرواز درآمده‌اند. مي‌خواهند به جنگ خورشيد بروند، مي‌خواهند نور خدا را با لبهايشان خاموش کنند. بيچاره‌ها! نمي‌دانند که حيات ناچيز خودشان را هم وامدار خورشيدند. نمي‌دانند حتي آسماني هم که اينطور گستاخانه در حريم آن هياهو مي‌کنند، يه يمن وجود خورشيد است که برپاست.

 

بتاب پدر! بتاب در آسمان اين روزها! بتاب بر تاريکي‌هاي روح تمام آنان که بي آنکه خود بدانندجوياي تو‌اند! بر جان تمام آنان که در روشناي نور تو تنفس مي‌کنند و خود نمي‌دانند. بر قلبهاي سرد همه آناني که  به آسمان پشت کرده‌اند.بتاب بر تاريکي‌هاي روح ما. ما را روشن کن پدر. تو نوري. نور نور. وجود روشنت در عمق سياهترين تاريکي‌ها اگر بتابد کمرش را مي‌شکند. تو اگر نيم نگاهي بر ما بيندازي هزاران خورشيد از هزار گوشه قلبهايمان طلوع خواهد کرد!

 

 

بتاب خورشيد روزگاران، بتاب حضرت نور، بتاب در آسمان اين روزهاي غبار گرفته.

 

بتاب مرد روشن...

 

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه یکم خرداد 1388 توسط آیه |

السلام علي ربيع الانام و نضره الايام

سلام بر بهار دلها و خرمي روزگاران

 

از کنج لحظه‌هاي اين آدينه‌اي که قدوم ظهورت را تجربه نکرد، سلام مرا بپذير، پدر!

سلام پدر، سلام بر تو و سلام بر آدينه تو

سلام پدر، سلام فرزندي که اين روزها دلش بي تو کويري‌ترين است و جانش خسته‌ترين

سلام بر تو پدر! سلام بر تو آن هنگام که بر جان و دل و روح پژمرده‌اش دعا مي‌کني و سلام بر تو آنگاه که سلام نحيف و ناچيزش را آنگونه که مهر و ولايت را درخور است پاسخ مي‌دهي.

سلام بر تو بهار من! سلام گلها بر تو آنگاه که در پاييزي‌ترين گوشه قلبم جوانه مي‌زني و سلام آفتاب بر تو وقتي در يلدايي‌ترين سمت جانم طلوع مي‌کني.

سلام باران بر تو، مهر من! خرمي من! آباداني روحم! سلام بر تو آنگاه که حضور سبزت مرا از اين برگريزترين پاييز غم مي‌رهاند.

سلام اميد بر تو که خود به يمن حضور توست که هنوز نفس مي‌کشد و سلام زندگي بر تو که هنوز و هميشه را به برکت جان تو مي‌گذراند.

سلام پدر! هزاربار سلام!

اين روزها جانم عجيب بي‌تاب توست که جاري شوي چون قطره‌هاي باران، چون چکه‌هاي طراوت در جانم و ملال اين روزها را ـ که نمي‌دانم چرا اينهمه غربت بر سر و رويم مي‌پاشدـ از جانم بشويي.

پدر اين روزها دلم عجيب هواي تو را کرده، اما نمي‌دانم چرا پاي رفتار مي‌لنگد.

ويرانم پدر، ويران‌تر از اين آدينه‌اي که خدا اذنش نداد تا به قدوم ظهورت مفتخر شود. اما شما را قسم به مهرتان، نگذاربد من هم مثل امروز در التهاب انتظار قدومتان ذره ذره تمام شوم و به شب برسم. بگذاريد دشت روحم با قدوم "حضورتان" گلباران شود. بگذاريد روح بي‌تابم در پناهگاه امن شما حريم امنيت را تجربه کند. براي ورود به دري ازلي و ابدي که بر تارکش " ادخلوها بسلام آمنين" را حک کرده‌اند اذنم دهيد پدر!

بهشت من حريم امن محبت شماست

                                                 بهشتي‌ام کنيد

بهار من آفتاب لطف شماست

                                              در من طلوع کنيد بهار من

  در

      من

            طلوع

                   کن...

.......................................................

اين روزها دلم عجيب در التهابش بي‌تاب است. اما نمي‌دانم چرا از هر آنچه غير اوست مملوست و از حضور او... نمي‌دانم شايد زنگار گناهان اين چنين پاييزي‌اش کرده. منت می گذارید اگر در نمازهايتان براي اين خواهر نامه سياهتان استغفار کنيد...

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 توسط آیه |

 

استاد عزيزي داشتم که در تعريف تقوا مي‌گفت: "تقوا يعني حفظ. يعني حفظ توجه به خدا و ولي خدا در زندگي. يعني باور اين مطلب که عين الله، چشم بيناي خدا بر بندگان شاهد اعمال ماست. تقوي يعني پروا داشتن از اينکه چشمان نجيب پروردگار تو را در حالي ببيند که نباید."

 

حالا يک سال از پرواز آن عزيز مي‌گذرد. روحش شاد...اما من به روح بزرگوارش ديني دارم. مي‌دانم که از اداي آن عاجزم که مولايم امير مومنان(ع) فرموده‌است: "من علمني حرفا، فقد صيرني عبدا."

.......................

امام من! مولايم... اگر باور داشته و دارم که خاطر نازنينت بر کردار و رفتارم ناظر است، چگونه اينطور بي‌پروا در خلوت و جلوت گناه بر گناه افزوده‌ام؟ چگونه پرواي چشمان نازنينت را نکرده‌ام؟ اگر مي‌دانم از آنچه در قلب دارم آگاهي، اينهمه کينه و هوس و آرزوهاي ريز و دررشت دنيايي در آن چه مي‌کند؟ اينهمه فاصله ميان باور تا عمل؟

ديگر بس است. بس است اين بيست و چند سالي که براي خودم و دنيايم زيستم و هيچ چيز دستم را نگرفت. مي‌خواهم براي "تو" باشم. مي‌خواهم يادت را و حضورت را در لحظه‌هاي عمري که چون آب از دستانم چکه مي‌کند و نم‌نم تمام مي‌شود، نگه دارم. مي‌خواهم هروقت به کسي يا چيزي فکر مي‌کنم، خيالي مي‌بافم و طرحي در ذهن مي‌پرورانم، يادم بيافتد نگاهبان هستي بر آنچه از ذهنم عبور مي‌کند آگاه است. آن وقت شرمي که از شما دارم ذهنم را خواهد تکاند. نمي‌گويم تمام آنچه از آن باقي مي‌ماند مورد رضاي شما خواهد بود، نه! اما باز قلبم بخاطر اينکه آن را اندکي و فقط اندکي بخاطر شما پاک کرده‌ام، دگرگون خواهد شد و کيمياي يادتان برکتي بي‌نهايت به دنيا و عقبي‌ام خواهد بخشيد.  

زيباترين معجزه هستي! شکوه يادتان بارها و بارها در زندگي‌ام معجزه کرده. مي‌دانم که لايق آن نبوده و نيستم. مي‌خواهم اين بار "احساس حضور" همه لطف شما کيمياي زندگي‌ام شود.

مولاي من! پروا و شرم از چشمان پاک شما را آن عزيز به من آموخت. ياري‌ام کنيد تا با يادآوري و عمل به آن تنها گوشه کوچکي از دين استادي‌اش را ادا کنم. ممنونم...

 

پ.ن:‌ استاد من سال پيش در ايام فاطميه از اين دنيا پرکشيد و رفت. در طول زندگي‌اش دلهاي بسياري را با ياد آن عزيز آشنا کرد. اگر دوست داشتيد و يادتان بود به حرمت آن عزيز که سالها خدمتش را کرده بود، فاتحه‌اي نثار روح پاکش کنيد و در سوگواري‌هاي مادرش فاطمه‌ زهرا ـسلام‌الله‌عليهاـ يادش کنيد....

نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 توسط آیه |

 

ما مردمان سرزمين نرگس و لاله‌ايم. سالهاي ما هربار با طلوع بهارگلها نو مي‌شوند و با غروب آن نم‌نم رو به زوال مي‌گذارند.

ما مردمان سرزمين بهاريم. يلداها را به انتظار طلوع بهار تا صبح به انتظار مي‌نشينيم  و غروب ستاره‌ها را به انتظار طلوع خورشيدي ديگر تاب مي‌آوريم. ما زمستان‌ها را چشم به آسمان مي‌دوزيم و آنقدر از سرماي بيداد برايش شکوه مي‌کنيم تا به حالمان رحم آورد و گرماي طلائي‌اش را بر سرمان بپاشد.

ما مردمان سرزمين اميديم. مي‌دانيم که شبهاي زمستان آنقدرها هم که مي‌گويند ديرپا نيستند که تيرگي با تمام وحشتي که در دلها مي‌افکند حتي تاب نيم نگاهي از خورشيد را هم ندارد و هرم گرماي آفتاب چنان مي‌سوزاندش که انگار هرگز شبي نبوده‌است.

 

ما مردمان سرزمين آب و آينه‌ايم. ما يلدا، بلندترين شبها را به اميد حقيقت ديرپاترين روزها تاب مي‌آوريم که تنها حقيقت ماندني‌‌ست و چه حقيقتي روشن‌تر از حضور کسي که خورشيد از ديدگان "او" نور مي‌گيرد.  

ما مردمان سرزمين او ييم...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط آیه |

سلام يگانه دليل هستي براي بودن، براي ادامه.

سلام  تنها دليل زندگي براي زيستن!

میلاد اجداد طاهرینتان بر شما مبارک. هزاران بار مبارک!

حالتان چطور است؟ حال ما... انشاء الله با حضور شما در سالي که مي‌آيد تبديل به احسن الحال شود.

مولاي من اين روزها حال عجيبي دارم. اصلا روزهاي آخر هر سالي که مي‌آيد و مي‌رود حالم دگرگون مي‌شود. اواخر اسفند هرسال به ياد فروردين همان سال مي‌افتم و اينکه چقدر زود گذشت. اصلا گذشت؟ يا به چشم برهم زدني پريد انگار و تمام شد.

زمان آنقدر تند به دنبالمان مي‌دود که هيچکدام راه خلاصي از دستش نداريم. چشم باز مي‌کنيم و مي‌بينيم 20سال، 30 سال، 40‌سال، 70 سال از عمرمان گذشته و چقدر حسرت جمع کرده‌ايم! چقدر خستگي با خود آورده‌ايم. تمام زندگي‌مان شده مثل اين فيلمهايي که روي دور تند مي‌رود و ميرود و يکدفعه تق. تمام شد. فيلم تمام شد و هيچ نماند جز دستهايي که آنقدر خالي‌اند که انگار لحظه‌اي هم نزيسته‌اند.

 

مولاي من مي‌ترسم. عجيب مي‌ترسم. اين روزها چشمانم مدام به حال خودم مي‌بارند. يک سال گذشت و دريغ از تغييري. دريغ از اندک حرکتي به سوي آسمان. انگار با دستهاي خودم براي خودم تارهايي تنيده‌ام و درآن زنداني شده‌ام. خودم به دست خودم اسير شده‌ام انگار.

مولاي من! شما که روح زمانيد، جان کائناتيد، شما که هستي با عنايت نيم‌نگاهي از شما جريان مي‌يابد، شما مرا دريابيد.

لطف نگاه شما تا آسمان پروازم خواهد داد... مرا دريابيد...

 

بي تو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند

سالها هجري و شمسي همه بي خورشيدند

تو بيايي همه ثانيه‌ها ساعتها

از همين روز، همين لحظه، همين دم عيدند

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 توسط آیه |

پدربزرگ لحظات آخر عمرش را سپري مي‌کرد. پير و بزرگ شهر داشت از ميان مردم مي‌رفت و تنها خدا مي‌دانست پس از او چه بر سر مردم خواهد آمد. انگار داشت در اين لحظات آخر روزگاري را که با مردم سپري کرده‌بود در ذهن مرور مي‌کرد. بخاطر مي‌آورد که چگونه با صبر و بردباري اين مردم نااهل را اهل کرده و آنهمه اختلاف و دشمني ميان‌شان را به الفت تبديل کرده‌است. پدر و مادر بي‌تابانه در اطراف بالين او مي‌گريستند و مردم از اينکه مي‌ديدند آنهمه مهرباني و بردباري و تدبير دارد به يکباره از دستشان مي‌رود آشفته و مبهوت بودند.

پدربزرگ به سختي چشمانش را گشود. کاغذ و قلم مي‌خواست. مي‌خواست وصيتش را بر کاغذ مکتوب کند تا پس از او مردم با عمل به آن سعادت دیريافته‌شان را از دست ندهند. عده‌اي براي آوردن قلم و کاغذ به تکاپو افتادند. کسي از آن ميان گفت: "رها کنيد پيرمرد را. دارد هذيان مي‌گويد."

پدربزرگ چهره درهم کشيد. نگاه از او برگرداند. همه شنيدند صداي قلب پدربزرگ را که چه مظلومانه در سينه شکست...

........................

مادر داشت در سوگ پدربزرگ مي‌گريست و پدر مغموم در گوشه‌اي نشسته بود. در خانه را که زدند با خودش فکر کرد لابد يکي از همسايه آمده براي تسليت. مادر پرسيد :"کيستي؟" صدا گفت‌ :" آمده‌ايم علي را ببريم براي بيعت."

 

...بعد از آن روز هرکس سراغ خانه دختر پيغمبر را مي‌گرفت مي‌گفتند: "ديوار به ديوار مسجد پيغمبراست. همان در نيمسوخته...

...................

جگرم آتش گرفت براي برادر، وقتي تکه‌هاي جگرش را در طشت ديدم. خواهرت به فدايت حسن جان که جگرت اينچنين از بي‌وفايي ياران و جور نامسلمانان چاک چاک شده‌است. جگر سوخته برادرم...

...................

بر بالاي تپه ايستاده بود و مادر را مي‌ديد در کنار تن برادر که بي سر مي‌شد. مادر چه بي‌تاب مي‌گريست بر غربت حسينش. از همين بالا ديدم گوشه چادرش را که نيمسوخته بود . از همين بالا ديدم حسينم را که پرپر مي‌شد. ديدم صورت مادر را که مثل ياس کبود بود هنوز...

 

وا محمداه... وا جداه...

.........

 

آن شب چنان بساط خويش را گسترده بود که گويي ديگر سپيده صبحي در پي‌ نخواهد داشت. آن شب ستاره‌ها از آسمان گريخته بودند تا تن‌ها بي‌سر، گوشهاي بي گوشواره و جانهاي بي‌شکيب را نبينند و فرشتگان چه جانسوز بر آنهمه مظلوميت پاک مويه مي‌کردند.

 

آن شب زينب در نماز شبي که شکسته خواند منجي را به نام صدا زد...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1387 توسط آیه |
Blog Skin