تبليغاتX
نذر موعود

همه رفته‌بودند خواستگاري فاطمه،از اعيان و اشراف. علي حيا کرده‌بود برود. همه اما رفته‌بودند که علي آمد. بدون پيغام، پسغام. سر‌به‌زير نشست. همه‌ي حرف‌هايش دو سه کلمه بيشتر نشد. پيامبر علي را دوست داشت اما گفت: "بايد از خود فاطمه بپرسم."

پيامبر رفت خانه. دخترش کمک کرد عبايش را برداشت. آب آورد وضو گرفت. گفت: "علي آمده خواستگاري. جوابش را چه بدهم؟!"

فاطمه حرفي نزد. صورتش را برنگرداند، حرفي هم نزد. پيامبر گفت: "الله اکبر، سکوتها اقرارها".

مسجد جاي نشستن نداشت، پر شده‌بود از زن و مرد. قرار بود عقد پسرعمو و دختر عمو خوانده شود. عقد علي‌بن‌ابي‌طالب و فاطمه دختر محمد رسول خدا. پيامبر شروع کرد به صحبت. همه ساکت شدند.

قبل از خواندن خطبه گفت: "اين افتخار فقط مال فاطمه است که صيغه‌ي عقدش را جبرئيل پيشاپيش خوانده. روبه‌روي صف ملائکه توي آسمان چهارم."

فقيري فهميده بود عروسي دختر رسول خداست. رفت در خانه‌شان گفت: "به من مسکين کمک کنيد."

پيراهن نويي گرفت. لباس فاطمه اما آن شب پيراهن کهنه‌اي بود.

اولين صبح بعد از عروسي بود. پيامبر از علي پرسيد: "فاطمه چطور همسزي است؟"

علي گفت :" بهترين ياور است براي اطاعت از خدا"

همين سوال را از فاطمه پرسيد، او جواب داد: "بهترين شوهر است."

پيامبر دعا کرد: "خدايا! دل‌هايشان را به هم نزديک گردان."

.........................................................................................

1)  عيد همه مبارک!

2)  سري کتاب‌هاي "چهارده خورشيد و يک آفتاب" را تازه کشف کرده‌ام. چهارده جلد نه‌چندان قطور است که هرکدام به زندگي يکي از معصومين پرداخته. اما ابتکار زيبايش اين است که کل زندگي‌نامه در قالب  صد داستانک ارائه مي‌شود. متن فوق را از جلد سوم مجموعه با نام "مادر آفتاب" آورده‌ام. خواندن کتاب از ابتدا تا انتها برايم مثل يک روياي شيرين نيم ساعته بود. اگر توانستید این رویای شیرین را از دست ندهید!

 3) متن بالا داستانک‌هاي شماره 10،13،18و22 است.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 16:59 توسط آیه |

 

روبه پنجره نشسته بود و قرآن مي خواند. قصه اصحاب کهف را:

زماني را به‌خاطر بياور که آن جوانان به غار پناه بردند و گفتند: "پروردگارا ما را از سوي خودت رحمتي عطا کن و راه نجاتي براي ما فراهم ساز!(1)

و ما به آنها گفتيم: " هنگامي که از بتان و آنچه جز خدا مي‌پرستند کناره گيري کرديد، به غار پناه بريد، که پروردگارتان (سايه) رحمتش را بر شما مي‌گستراند و در اين امر آرامشي براي شما فراهم مي‌سازد(2)

با خودش فکر کرد دنياي زمان اصحاب کهف شايد گرفتار يک دقيانوس بود و اين دنيا گرفتار هزارها!

و تازه دقيانوسهاي درونش را که مي‌دانست که چندتاست؟

بر خودش لرزيد و به آسمان نگاه کرد. سپيده آدينه در حال دميدن بود. پنجره را باز کرد. انگار که بخواهد کسي را صدا بزند گفت: "السلام علي الکهف الحصين"(3)

......................................................................................................................

1)      سوره کهف 10

2)      سوره کهف 16

3)      سلام بر پناهگاه امن. بخشي از صلوات خاصه حضرت حجت (عج)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 21:4 توسط آیه |

اي علي موسي الرضا ( ع ) ، اي پاك مرد يثربي ، در طوس خوابيده

من تو را بيدار مي دانم .

زنده تر ، روشن تر از خورشيد عالمتاب

از فروغ و فر شور و زندگي سرشار مي دانم .

گر چه پندارند ديري هست ، همچون قطره ها در خاك

رفته اي در ژرفناي خواب

ليكن اي پاكيزه باران بهشت ، اي روح عرش ، اي روشناي آب

من تو را بيدار ، ابري ، پاك و رحمت بار مي دانم .

اي ( چو بختم ) خفته در آن تنگناي زادگاهم : طوس

- در كنار دون تبهكاري كه شير پير پاك آيين ، پدرت ،

آن روح رحمان را به زندان كشت –

من تو را بيدارتر از روح و راه صبح ، با آن طره زرتار مي دانم .

 من تو را بي هيچ ترديدي ( كه دل ها را كند تاريك )

زنده تر ، تابنده تر از هر چه خورشيد است در هر كهكشاني

دور يا نزديك ،

خواه پيدا ، خواه پوشيده

در نهان تر پرده اسرار مي دانم .

با هزاري و دوصد ، بل بيشتر ، عمرت

اي جواني و جوان جاودان ، اي پور پاينده ،

مهربان خورشيد تابنده ،

اين غمين دوستدارت ،

دور از تو دلگيرت

با تو دارد حاجتي ، دردي كه بي شك از تو پنهان نيست ،

وز تو جويد ( در نماني ) راه و درماني

جاودان جان جهان ، خورشيد عالمتاب

اين غمين غريبت را ، دلش تاريك تر از خاك

يا علي موسي الرضا ( ع ) ، درياب

چون پدرت ، اين خسته دل زنداني دردي روان كش را

يا علي موسي الرضا ( ع ) درياب ، درمان بخش

يا علي موسي الرضا ( ع ) درياب . . .

مهدی اخوان ثالث

...........................................................

پ ن ۱) میلادش بر تو  مبارک  پدر!

پ ن۲)جمعه است و روز میلاد. میشود عیدی ما....

ـ عید همگی مبارک! اخیرا در عکس گذاشتن دربلاگم دچار مشکل شدم. از هر سایتی اقدام میکنم فایده نداره. فکر کردم شاید مشکل بلاگفا باشه. میخواستم بدونم دوستانی که از سیستم بلاگفا استفاده میکنند همین مشکل را دارند؟

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:0 توسط آیه |

پيرمرد سرش پايين بود. دستانش مي‌لرزيد. نمي‌دانست چه بگويد و از کجا شروع کند. مي‌دانستي که براي اعتراف نزدت آمده‌است. شرم از گناه بر چهره ترسانش سايه انداخته بود، و مي‌دانستي بخشي از خميدگي پشتش بخاطر به دوش کشيدن باري است که در اين سالها تحمل کرده. از بعد از اسلام آوردنش شايد...

بايد آرامش مي‌کردي، بايد با نگاه و لبخندت جلوه‌اي از مهر و رحمت خداوندي را برايش جلوه‌گر مي‌ساختي تا جرات کند لب باز کند و گوشه‌اي از اين بار تلخ و تاريک را بر زمين نهد.

با مهربانترين لبخند دنيا نگاهش کردي و پرسيدي:

ـچرا ساکتي "قيس‌بن‌عاصم"؟

ـ اي پيامبر خدا! مي‌دانيد که پيش از ظهور اسلام جهل و ناداني بسياري از پدران اين منطقه سبب شد تا دختران خود را زنده به گور کنند. من نيز دوازده دخترم را در فاصله‌هاي نزديک به يکديگر، زنده‌به‌گور نمودم. سيزدهمين دخترم را همسرم پنهاني زاييد و دوراز چشم من او را نزد اقوامش فرستاد. سالها گذشت تا اينکه يک روز بدون خبر قبلي از سفر بازگشتم و دختر خردسالي را در خانه‌ام ديدم. وقتي فهميدم که دختر من است او را در حالي‌که زارزار مي‌گريست و قول مي‌داد که ديگر به خانه‌ام نخواهد آمد به نقطه دوري بردم و زنده به‌گورش کردم.

پيرمرد به انتظار پاسخ تو سر به زير انداخت و سکوت کرد. و تو چه مي‌توانستي بگويي؟ هرم اندوه قلب نازنينت را سخت سوزاند و تو در التهاب اين اندوه چه مي توانستي بکني جز گريستن؟ گريستي و گريستي و گريستي...گريستي به‌حال همه دخترکان حوا. بخاطر تمام دستان کوچک و ظريفي که از خاک بيرون مانده بود و براي دمي بيشتر ماندن تقلا مي‌کرد. با صدايي که هق هق گريه شکسته‌اش کرده بود آرام گفتي: "من لا يَرحم لا يُرحَم....

پيرمرد اما آمده بود براي بخشش. آمده بود تا زير باران رحمت تو و پروردگارت گناهش شسته شود. گفتي‌اش که به تعداد دختران خفته در خاکش، غلام و کنيز آزاد کند. مثل هميشه مي‌خواستي مهرباني و آزادگي را به اين مردمي که تاچندي پيش پاره‌هاي تنشان را مي‌کشتند بياموزي... و تنها خدا مي‌داند دراين راه چه‌ها کشيدي...

 

ايستاده‌اي هنوز آسماني‌ترين رسول مهرباني و به دختران امتت مي‌نگري. اين‌بار ديگر از خاک خبري نيست اما...

صدايت را مي‌شنويم: " دخنر من، لطيفترين شاهکار آفرينش! خود را زنده به گور نکن... نه در زير خاک، نه در زير جهل و نه در زير فحشا.

کنار بزن دخترکم پرده‌هاي تاريک ظلم را و فريب را ...چون فاطمه‌ام(س)!  

بگذار تا صدايت شعله‌هاي سوزان عدالت را در هميشه‌هاي تاريخ زنده نگاه دارد چون زينبم (س)...

و چنان تشنه دانش و تقوا باش که که مردان علمت را حسرت برند و معصومان، "معصومه‌ات" بخوانند...چون مولود اين روز...

بيدار شو دخترم. بس است سکوت، بس است تاريکي، تو از جنس نوري. تورا با خاکهاي تاريکي چه‌کار؟ اين دستان ظريف اگر بخواهد رنگ نور و آزادگي بر پيکر جهان خواهد زد...

بيدار شو دخترم

بيدار باش...  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:49 توسط آیه |

شب از نيمه گذشته بود و تمام شهر غرق خواب نيمه‌شب. اما صداي باراني که پس از مدت‌ها مهمان مدينه شده‌بود خواب را از چشمم ربود و تصميم گرفتم کمي در کوچه‌ها قدم بزنم تا لذت اين موهبت را بيشتر احساس کنم. از صداي موسيقي باران غرق لذت بودم که در تاريکي غليظ کوچه‌ کسي را ديدم:مردي با کيسه‌هاي بزرگي بر دوش آرام به سوي "بني‌ساعده" مي‌رفت.

 

"بني‌ساعده" مکاني بود با سايباني بزرگ که اهل مدينه براي برگزاري جلسات شور و گفتگو در آنجا جمع مي‌شدند تا از هرم خورشيد در امان باشند. اين مکان شب‌ها محل خواب بي‌خانمانها و مستضعفان اين شهر بود.

انگار نيرويي بي‌آنکه خود بخواهم مرا به سوي آن مرد مي‌کشيد. در ميان راه يکي از کيسه‌ها از دوشش افتاد و آرام گفت :" خدايا آنچه را بر زمين افتاده‌است به من بازگردان"

با شنيدن همين کلام کوتاه او را شناختم: امام صادق عليه‌السلام.

جلو رفتم و سلام کردم. پاسخ سلامم را داد وپرسيد :"تو هستي معلي‌بن‌خنيس؟

ـبله فدايت شوم.

بعد خواستم در حمل بارها کمکش کنم اما اجازه نداد و فرمود:"من خودم بايد اين کارها را انجام دهم، اما مي‌تواني همراه من بيايي."

به بني‌‌ساعده رسيديم و حضرت بالاي سر هرکدام از فقيران قرصي نان، و گاهي بيشتر نهاد و بعد گفت بازگرديم.

در راه بازگشت بالاخره جرات کردم سوالي را که در تمام مدت ذهنم را مشغول ساخته بود از ايشان بپرسم: "فدايتان شوم شما به همه اين افرادي که نه چهره‌شان را ديديد و نه آنها را مي‌شناختيد بخشش روا داشتيد. شايد در ميان آن فقيران دشمنان شما نيز وجود داشتند."

امام ايستاد و با آن نگاه مهربان و نافذ مدتي در چشمانم خيره شد و بعد فرمود: "ما به خوبي همه‌ي آن عده را مي‌شناسيم. بدان که اگر آن مردم شيعه ما بودند هرچه را که داشتيم با آنان قسمت مي‌کرديم."

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:51 توسط آیه |

 

ما منتظريم. سالهاست که تمام زندگي‌مان در انتظار گذشته. صبحها که بيدار مي‌شويم مي‌دويم به دنبال زندگي و همينطور منتظر ميمانيم تا شب بشود و آن‌وقت پتوي عادت بر سر مي‌کشيم و مي‌خوابيم در انتظار فردايي که با يک استکان عادت آغازش کنيم. آنقدر مشغول دويدنيم که يادمان رفته هزار عيد رفته است و هنوز رخت نو نخريده‌ايم. از بس که اين رخت‌هاي کهنه به تنمان چسبيده، از بس که به کهنگي عادت کرده‌ايم.

مي‌دويم دنبال زندگي، با چشمان بسته. آنقدر تند که نمي‌بينيم زندگي را جا گذاشته‌ايم و داريم به دنبال فرداهايي مي‌دويم که در آنها زنده نيستيم...

   ...واصلا عين خيالمان هم نيست که يکي هست که اگر پلک بزند، مژه‌هايش غبار عادت را از سطح تمام ثانيه‌ها مي‌روبد و تطهيرمان مي‌کند. يکي هست که اگر بخندد عيد مي‌شود. که اگر بخواهيمش لباسهايمان که هيچ، دلهايمان هم نو مي‌شود. يکي هست که بجاي همه ما منتظر است، منتظر است که ما اينقدر ندويم، منتظر است که دمي بايستيم نفس تازه کنيم تا چشمانمان باز شود و اينبار ببينيم که منتظر چه هستيم.

يکي هست که قرنهاست منتظر است تا ما صدايش را بشنويم. اما ما کر شده‌ايم، از بس که وقت نداريم، از بس که منتظرش نيستيم...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:25 توسط آیه |

 

چه خوشبخت بودند. خوشبخت شده بودند! بعد از سالها بردگي و خواري و ذلت به برکت حضور نبي در ميانشان بنده خدا شده و به يمن بندگي خدا از بندگي فرعون رها شده بودند. همين چند روز پيش بود که موسي (ع) به اذن خدا رود نيل را برايشان گشوده بود و از ميان نيل عبورشان داده‌بود.

حالا خداوند به موسي فرمان داده‌بود تا به کوه طور برود و آنجا 30 روز با او به راز و نياز بپردازد. موسي برادرش هارون را به عنوان جانشين خود در ميا مردم گمارد و به جانب کوه طور روان شد.

30 روز تمام شد اما موسي بازنگشت. کم کم زمزمه‌هايي در ميان مردم آغاز شد و سامري ضعف‌ايمان و دنياپرستي بني‌اسرائيل را غنيمت شمرد و گوساله‌را علم کرد. هارون بي‌تاب بود. اينهمه پستي  و سستي را از اين قوم باور نداشت.

در ميان قوم بي‌تابانه فرياد مي‌زد و مي‌گفت که تاخير موسي چيزي جز امتحان الهي نيست. معجزات موسي را بّه يادشان مي‌آورد و آنان را از خشم خداوندي مي‌ترساند. اما سامري او را تهديد کرد که اگر بيش‌از اين از گوساله‌پرستي سرباز زند او را خواهد کشت. به فرمان او مردم هارون را محاصره کردند، و او را کشاکشان به سوي گوساله بردند و به خاکش انداختند.

پس از 40 روز موسي به ميان قوم بازگشت و خداپرستان ديروز را گرداگرد گوساله سامري ديد. آشفته و آسيمه‌سر سراغ هارون رفت. شانه‌هايش را به تندي تکان داد و با صدايي آميخته به ناله‌هاي درد آلود فرياد برآورد که: تو مگر جانشين من ميان اين قوم نبودي هارون.؟.. پس چه شد؟ چرا گذاشتي چنين شود؟

هارون سربه زير انداخت و به سختي بر بغض شر‌مي که راه گلويش را بسته بود فائق آمد و گفت:

 

"يَابنَ اُم اِنّ القوم اِستَضعَفوني وَ کادوا يَقتُلونَني"

ای برادر این قوم مرا خوار و ضعیفو کردند و چیزی نمانده بود که مرا بکشند

(اعراف 7)

 

.......................................................................

 

پيامبر اکرم ـ صلي‌الله عليه و آله و سلم ـ : "يا علي! منزلت تو نسبت به من همان منزلت هارون است نسبت به موسي، جزآنکه پس از من پيامبري نخواهد بود."

........................................

 

ـ دختر پيامبر در را باز نميکند، ميگويي چه کنيم.

ـ در را بسوزانيد، حتي اگر دختر پيامبر درون خانه باشد..

صدا، صداي سامري امت اسلام بود. در سوخت... سوخت و سوخت و سوخت و علي، شاه خيبر را با دستان بسته از در خانه‌اي که گوشه‌اي... نه تمام بهشت بود بيرون آوردند تا ببرندش براي بيعت...

اميرمومنان(ع) رو کرد به مزار پيامبر، دستان بسته‌اش را گويي گواه بر مظلوميتي به عظمت تاريخ بالا برد و ضجه‌زنان نبي را صدا زد که:"

 

"يَابنَ اُم اِنّ القوم اِستَضعَفوني وَ کادوا يَقتُلونَني"

..........................................................................

 

 کاش تقدير امسال تو پايان دوران غيبت باشد، تا باز کني دستان هارون و علي ـ عليهم‌ السلام ـ را از بند سامري‌ها، تا کنار بزني ابرهاي سقيفه را، همه ابرهاي تاريخ را از چهره مظلوم خورشيد و رها کني قلبهاي ما را از فريبشان، و بريزي بر سر ما آبشار علمت را تا بشناسيم گوساله هاي اين قرن و سامري‌هاي اين روزگار را...

کاش دستان تو که صاحب اين شبهايي در طومار تقدير بشريت جرعه‌اي معرفت بنويسد، تا بار مظلوميت را از دوش محبوبان خدا و آزادگان تاريخ بردارد ...

کاش تقدير امسال ما مهر تو باشد که نامت تمام آزادگي، تمام علم و تمام حقيقت است....

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:40 توسط آیه |

 

چه بي‌بهانه شادم ميکني مهربان، در سحرهاي اين زيباترين ماه! چه بي‌بهانه...

صبحها، وقتي روبه قبله مي‌ايستم و رو به سوي چشمان نازنينت سلام مي‌دهم، يکباره  انگار همه چيز تمام مي‌شود.سکوتي عطرآگين مثل يک حرير فيروزه‌اي رنگ برگرد ثانيه‌هايي که از حرکت بازايستاده‌اند مي‌پيچد و تو در ميان تاريکي‌هاي دلم طلوع ميکني. آنوقت هرآنچه از گناه و غوغا و بيهودگي در گوشه گوشه جانم ريخته با يک نگاه مهر تو مثل يک مشق پر غلط خط مي‌خورد و تو با مهربانترين دستان دنيا صفحه روجم را ورق مي‌زني و من سپيد مي‌شوم. زير نگاه مهر تو سپيد مي‌شوم مهربان...پاک و رهاو انگار که با صداي لالايي باران در رويايي شيرين غرق شوم و يا دستان نسيمي در هوا تابم دهد و آنقدر لبريز از تو که بخواهم تمام بودنم را فداي يکبار پلک زدنت کنم...

چه بي بهانه رهايم ميکني از غم مهربان در اين روزهاي لبريز از ستاره...

 

 اما پدر! امشب دختر کوچکت آمده تا با تبريکي، (بهانه‌اي شايد!) دل نازنينت را شاد کند!

امشب، فاطمه ـسلام الله عليهاـ مادر شده و چشمان علي ـ عليه‌‌السلام ـ به صلابت و مهر پدرانه مي‌درخشد!

مي‌بيني پدر؟ انگار امشب در آسمان مهر و رحمت اين ماه، ماه ديگري طالع شده!

و چشمان تو نيز برقي از شوق وشادماني دارد...

چه بهانه‌اي زبباتر ازاين؟!

پس اين کوچکتربن تبريک من را نبز با نگاه لطفت پذبرا باش:

تولد امام سخاوت و مهرباني مبارک!

بر تو پدر وهمه شيعيان تو...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 3:43 توسط آیه |

 

هر وقت کتاب خدا را مي‌گشايم دوست دارم اينگونه سلامت دهم:

السلام عليک يا تالي کتاب الله و ترجمانه

و آن وقت با تلاقي ياد تو که "نور خدايي در تاريکناي زمين" و  نور دل‌انگيز آيات خداوندي هرشب اين ماه برايم آفتابي مي‌شود.

مي‌گويند خورشيد قرآن در قلب اين ماه طالع شده است و بيگمان نبض اين ماه در قلب تو که ترجمان آيات اين خورشيدي ديگرگونه مي‌تپد و آيات روشن کتاب خدا در چشمان زلالت تلالويي دل‌انگيزتر از رقص نور در زلال آب دارد.

حال که بارديگر به يمن حضور پاک تو اين سفره رحمت خداوندي براي ما پهن شده‌است کاش بتابد نور حکمت تو پدر، در اين شبهاي پر فرشته بر قلبهاي ما که تو ترجمان خورشيدي و بي نور علمت خورشيد هم تنهاست و هم تاريک...

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 14:54 توسط آیه |

وقتي تورا به نام "صاحب الزمان" صدا ميزنم، مي‌بينمت که نشسته‌اي روبروي همه لحظه‌ها و چهره‌ات آينه در آينه در ثانيه‌هايم تکرار مي‌شود.

 وقتي تورا به نام "صاحب الزمان" صدا ميزنم، ديگر نمي‌ترسم از قدمهاي تند زمان که انگار هرچه پيشتر مي‌رود فاجعه‌هاي بيشتري مي‌آفريند، چون تورا مي‌بينم که ايستاده‌اي در انتهاي لحظه‌ها؛ با لبخندي ازلي بر لبهايت و چشماني که اشکهايش غبار از قلب ثانيه‌ها مي‌روبد و موج موج آرامش در جانشان مي‌ريزد.

 مي‌گويند يکي از اين روزها که مي‌آيد روز تولد توست و من وقتي تورا به نام "صاحب الزمان" صدا ميزنم گيج مي‌شوم که کدام ثانيه آبستن تولد کسي بوده‌است که صاحب همه ثانيه‌هاي زمين است.

 وقتي مدار زمان به دور خال سيادت تو مي‌چرخد چه جاي شگفتي است که پدرانت از فاصله سالها تو را سلام مي‌داده‌اند و به احترام نام عزيزت برپا مي‌ايستاده‌اند.

و امشب که نور نام تو تمام ملکوت خدا را روشن کرده‌است، و ملائک همه ستاره‌هاي اين ماه را نذر ناز نگاهت کرده‌اند، ما هم مي‌ايستيم به حرمت نام نيکويت، و مي‌گرديم همراه ثانيه ها به گرد خال سيادتت، و حيران انعکاس صورت ماهت مي‌شويم در آينه لحظه‌ها و تمام سلامهايمان را که با اشک شوق و شکر و نياز شستشو داده‌ايم نثار نور قامتت ميکنيم

                                        السلام عليک يا صاحب الزمان...

 

تولدت مبارک اميد همه ثانيه‌هاي زمين!

.....................................................................................................................................................

 

پ ن1: عيد همگي دوستان مبارک باشه. امشب و فردا آسمون پر ميشه از فرشته‌هاي اجابت. کاش همه يکصدا او را از خدا بخواهيم... تا شايد اين جمعه بيايد شايد...

 

پ ن2: قراره يک چندروزي به سفر بروم. دوست داشتم به وبلاگ همه دوستان سر بزنم و دونه دونه به همه تبريک بگم. اما احتمالا وقتش رو پيدا نمي‌کنم. از همينجا به همه دوستان تبريک مخصوص ميگم. انشاءالله که تو اين روزهاي آسموني موقع دعا به ياد همديگه باشيم.

 

پ ن3: اللهم عجل لوليک الفرج

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 23:20 توسط آیه |