تبليغاتX
نذر موعود

السلام علیک یا اباعبدلله

و علی الارواح التی حلت بفنائک...

 

ای زینب!

ای زبان علی در کام!

ای رسالت حسین بر دوش ای که از کربلا می آیی و پیام شهیدان را در هیاهوی همیشه قداره بندان و جلادان، همچنان به گوش تاریخ می رسانی...

زینب!

با ما سخن بگو

مگو که بر شما چه گذشت

مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی

مگو که جنایت آنجا تا به کجا رسید

مگو که خداوند آن روز عزیزترین و پرشکوهترین ارزشها و عظمت هایی را که آفریده است یکجا در ساحل فرات و بر روی ریگزارهای تفتیده بیابان طف چگونه به نمایش در آورد و بر فرشتگان عرضه کرد

تا بدانند که چرا می بایست بر آدم سجده می کردند.....

آری، زینب!

مگو که در آنجا بر شما چه رفت،

مگو که دشمنانتان چه کردند، دوستانتان چه کردند.....

آری ای "پیامبر انقلاب حسین"!

ما می دانیم، ما همه را شنیده ایم

تو پیام کربلا را، پیام شهیدان را به درستی گزارده ای

تو شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی،

همچو برادرت که با قطره قطره خون خویش سخن می گفت...

اما بگو!

ای خواهر!

بگو که ما چه کنیم؟

لحظه ای بنگر که ما چه می کشیم

دمی به ما گوش کن تا مصائب خویش را با تو بازگوییم،

با تو ای خواهر مهربان!

این تو هستی که باید بر ما بگریی،

ای رسول امین برادر!
که از کربلا می آیی و در طول تاریخ بر همه نسلها می گذری و
پیام شهیدا را می رسانی

ای که از باغهای سرخ شهادت می آیی و بوی گلهای نوشکفته آن دیار را در پیرهن داری

ای دختر علی!

ای خواهر!

ای که قافله سالار کاروان اسیرانی!

ما را نیز در این قافله با خود ببر!

 

 و اما تو ای حسین!

با تو چه بگویم؟

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل!

و ای چراغ راه

ای کشتی رهایی

ای خونی که از آن نقطه صحرا، جاودان می طپی و می جوشی و در بستر زمان جاری هستی، و بر همه نسلها می گذری و هر زمین حاصلخیزی را سیراب خون می کنی، و هر بذر شایسته را در زیر خاک می شکافی و می شکوفانی و هر نهال تشنه ای را به برگ و بار حیات و خرمی می نشانی...

ای آموزگار بزرگ شهادت!

برقی از آن نور را بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن،
قطره ای از آن خود را در بستر خشکیده و نیم مرده ما جاری ساز و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را به این زمستان سردو فسرده ما ببخش

ای که مرگ سرخ را برگزیدی تا عاشقانت را از مرگ سیاه برهانی!

تا با هر قطره خونت ملتی را حیات بخشی و تاریخی را طپش درآوری و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی!

ایمان ما

           ملت ما

                      تاریخ فردای ما

                                          کالبد زمان ما

                                                               به تو و خون تو ومحتاج است!

 

گوشه ای از نیایش های دکتر علی شریعتی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 15:30  توسط آیه | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس

به نام خداوند همه مهر مهرورز. ای فرستاده ما! آن چه از سوی پروردگارت درباره علی و خلافت او بر تو فرود آمده بر مردم ابلاغ کن وگرنه رسالت خداوندی را به انجام نرسانده ای و او تو را از آسیب مردمان نگاه می دارد.

 

ستایش خدای را سزاست که در یگانگی اش بلند مرتبه و در تنهایی اش به آفریدگان نزدیک است. سلطنتش پرجلال و در ارکان آفرینش اش بزرگ است. بی آن که مکان گیرد و جابه جا شود، بر همه چیز احاطه دارد و بر تمامی آفریدگان به قدرت و برهان خود چیره است.

همواره ستوده بوده و خواهد بود و مجد و بزرگی او را پایانی نیست. آغاز و انجام از او و برگشت تمام امور به سوی اوست.....

 

ای مردم! علی را برتر بدانید. چراکه هیچ دانشی نیست مگر اینکه خداوند آن را در جان من نبشته و من نیز آن را در جان پیشوای پرهیزکاران، علی، ضبط کرده ام. علی پیشوای روشنگر است که خداوند او را در سوره یاسین یاد کرده: و کل شی احصیناه فی امام مبین.....

ای مردم! خداوند عزوجل دین را با امامت علی تکمیل فرمود....

ای مردم! صراط مستقیم خداوند منم که شما را به پیروی از آن امر فرموده. و پس از من علی است و آنگاه فرزندانم از نسل او، پیشوایان راه راستند که به درستی و راستی راهنمایند و به آن حکم و دعوت می کنند....

هان مردم بدانید که همانا من انذارگرم و علی مژده دهنده.

من بیم دهنده ام و علی هدایت کننده.

هان مردم! بدانید که من پیامبرم و علی وصی من است.

من فرستاده و علی امام و وصی پس از من است. و امامان پس از من فرزندان اویند.

آگاه باشید!من والد آنانم اما ایشان از نسل علی خواهند بود.

 

هشدار که من وظیفه خود را ادا کردم. هشدار که من آنچه بر عهده ام بود ابلاغ کردم . به گوشتان رساندم و روشن نمودم. بدانید که این سخن خدا بود و من از سوی او سخن گفتم. هشدار که هرگز به جز این برادرم کسی نباید امیرالمومنین خوانده شود. هشدار که پس او من امارت مومنان برای کسی جز او روا نباشد .....

 

آگاه باشید! همانا آخرین امام، قائم مهدی از ماست. او بر تمامی ادیان چیره خواهد بود.

هشدار! که اوست انتقام گیرنده از ستمکاران....

هشدار! که اوست فاتح دژها و منهدم کننده آنها...

هشدار! که اوست چیره بر تمامی قبایل مشرکان و راهنمای آنان...

آگاه باشید که اوست یاور دین خدا...

اوست که از دریایی ژرف پیمانه هایی افزون گیرد...

اوست که به هر ارزشمندی به اندازه ارزش او و به هر نادان و بی ارزشی به اندازه نادانی اش نیکی کند...

او برگزیده خداوند است...

اوست وارث دانش ها و حاکم بر ادراک ها...

هان! بدانید که او از سوی پروردگارش سخن می گوید و آیات و نشانه های او را برپا می کند...

بدانید همانا اوست بالیده استوار...

بیدار باشید که هموست که اختیار امور جهانیان و آیین آنان به او واگذار شده است...

آگاه باشید که تمامی گذشتگان ظهور او را پیشگویی کرد اند...

آگاه باشید! که اوست حجت پایدار و پس از او حجتی نخواهد بود....

برگرفته از خطبه غدیر

 

امام من....حجت آخرین پروردگار همه مهر و مهرورز.....در روز نصب رسمی علی (ع) در مقام ولایت با شما فرزند علم و عدل و مهر  بیعت می کنیم.....مارا دعا کنید تا هیچگاه دستمان از ریسمان محکم خدا جدا نشود و حقیقت را قربانی مصلحت نکنیم.....آمین

اللهم عجل لولیک الفرج.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 20:16  توسط آیه | 

سلام دلیل زیبای هستی برای بودن!

من رو می بینید؟ کفتر جلد این بام شدم. غیر از این خانه هیچ جای دیگه ای نمی تونم بروم.

امام خوبم....برگشتم....باز هم برگشتم. آمده ام که بمانم که دیگر خوب فهمیده ام جز این خانه هیچ جای دیگری ارزش ماندن ندارد. هیچ جا.....

راستش اومدم که هم تشکر کنم و هم معذرت بخواهم.....معذرت واسه بی وفایی هایم و تشکر هم برای سالم ماندنم! می دانم که خودتون همه چیز را می دونین.....اما بگذارید بگویم. بگذارید براتون درد دل کنم. می دونم که تو تک تک همه اون لحظه هایی که گذشت کنارم بودید و پا به پایم می اومدید. اما  بگذارین حودم هم  تعریف کنم که بالاخره پوسته رو شکستم و بال و پرم زخمی نشد. اشک زیاد ریختم اما شما نگذاشتید که آب بشوم و بشکنم و بریزم. ممنونم که نگذاشتید پرهایم بریزه. ممنونم که گذاشتید بال بزنم. ممنونم که پرواز رو یادم دادید. ممنونم که به یاد من بودید حتی اون موقعهایی که من به یادتون نبودم.....

امام خوبم کمکم کنید.....لطف شما رو حس می کنم و ردپای حضور شما روملموس و عریان توی تک تک لحظه هایم می بینم اما نمی دونم این غافله من رو کجا می بره.....اما همین که حضور شما در این دنیا به غافله هستی جهت می دهد تمام بودنم رو معنا می کنه.

من رو ببخشید بخاطر همه ندانستن هایم، جهل هایم، بخاطر همه قدمهایی که می توانستم درست بردارم و برنداشتم.

آخه چی بگم؟ احساس می کنم اونقدر بهم نزدیک هستید که دیگر حرفی برای گفتن نمانده.

کمکم کنید تا بتوانم حقیقتا امید به شما رو غایت تک تک لحظه هایم کنم. کمکم کنید تا بودنم رو تنها زیر سایه توجه و مهر شما معنا کنم....وگرنه این تنهایی عظیم روح من رو میخوره....شما راز هستی من و دلیل نفسهای من باشید......

یا مهدی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 0:59  توسط آیه | 
خرابم کن که دلگیرم از این آبادی پرهیز......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 21:45  توسط آیه | 

گفتی دوستت می دارم و من حیرت کردم. از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم. و این ها پیش از قصه لبخند تو بود.

   جای خلوتی بود. وسط نیستی. گفتی:" هستم". اما چیزی نبود. گفتم:"نیستی". باز گفتی هستم. بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه، نیستی. اینجا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دل ام ریخت. من داغ شدم، گر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم. گفتم:" هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم." گفتی :"غلطی". و این هنوز پیش از قصه دست های تو بود.

    وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره های ابر هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس، قفسه سینه ام را آتش می زد. و من ذوب شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هایت انگشتانم را نبوییده بودند.

یک شب که ماه بدر بود و چشم هایش را گشوده بود تا با اشتیاق به هرچه که دلش می خواهد خیره شود، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هایت هجوم آوردی تا دستهایم را فتح کردی. انگشتانت بر شانه انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند. تو ترانه های عاشقانه می سرودی، من اما همه ترس شده بودم. چیزی درونم فریاد می کشید. چیزی شعله ور می شد. شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی :"حال چگونه است؟" گفتم:" تو همه آب، من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه، من همه تشنگی."  گفتی:" تو همچنان غلطی".

فرشته ای پر کشید تا نزدیکتر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن هایم را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی:" برخیز!"  گفتم:" نتوانم". بعد ناگهان چشم هایت تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشکهایم را از گونه هایم ستردی. فرشته پیش تر آمده بود. من گویی در چیزی فرو می رفتم. گفتم:"این چیست؟" گفتی:" اندوه! اندوه!" بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بالهایش از التهاب عشق من سوخت. گفتی:" حال چگونه است؟" دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشته ای نبود. هرچه بود تو بودی. بعد تو لبخند زدی و گفتی:" چنین کنند با عاشقان."

                                                         

                                                                    به نقل از "چند روایت معتبر"_ مصطفی مستور

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 22:24  توسط آیه | 

گاهی نمیدونی، نمی فهمی چه بر سرت می آید. گاهی بی آنکه خودت بفهمی لحظه ای غفلت دنیایی از پشیمانی وشکستگی را چنان بر سرت آوار می کند که احساس می کنی دیگر هیچ وقت نمی توانی دوباره از جا بلند شوی.

خدایا چه شد؟ چرا نفهمیدم؟ چه شد که فراموش کردم؟ چرا غفلت کردم؟

آره یادمه...خوب یادمه...مگه میشه اولین باری رو که چشمم به خونه ت افتاد فراموش کنم؟ مگه میشه یادم بره به خاک افتادنم رو؟ مگه میشه یادم بره هق هق های بریده م رو؟ مگه میشه یادم بره که توی سجده اولین دیدارم یکی از اون سه تا آرزوم چی بود؟

آره...خودم گفتم...خودم خواستم نگذاری هیچ وقت ذره بودن و ناچیز بودن خودم یادم بره. گفتم نگذاری فراموش کنم که هرچی بشم و به هرجا برسم باز مثل ذره ای، مثل قطره ناچیزی هستم که تنها چیزی که بهم هستی و هویت می دهد چرخیدن گرد خانه توست. تنها چیزی که موجودم کرده، جذب شدن به کانون هستی و وجود مطلق توست. وگرنه جز ذره ای غبار رها شده چه خواهم بود؟.......

خدایا.... فراموش کردم...شک کردم....لرزیدم...اما پاسخم اینهمه نبود....

چی میگم؟ همه اش تقصیر خودم بود. میدانم....آخه به چی خودم اینهمه مطمئن بودم؟ به چی می نازیدم؟ وای بر من....وای بر من....

می دانم تو مرا می بخشی. می دانم دریای لطف و مغفرت تو آنقدر بی منتهاست که از سر تقصیر مشتی خاک به راحتی میگذری. اما با شرمندگی خودم چه کنم؟ ظالم بودم با خودم. 

سقوط کردم....سقوط......

.

 ویرانم خدایا...ویران...

نمی دونم چند روزه با امامم صحبت نکردم....هرچیزی رو می تونستم تحمل کنم جز این دوری.....جز این بار سنگین شرم و فراق....

 

امام من....مولای من....

هنوز یک هفته نگذشته....اما این دوری از شما ویزانم کرده....هیچ ندارم برای گفتن....جز این خانه هم جایی برای رفتن ندارم....خودتان که شاهد بودید. از پیش شما رفتم و گم شدم. آواره شدم.

من رو ببخشید.من رو ببخشید که که همون روزی که دلتون رو شکستم باز هم به یاد من بودید.

گفته بودم هیچ وقت نگذارین با حواس پرت سراغ این وبلاگ بیام. و من چه گستاخ بودم که همون روز داشتم سراغ اینجا می اومدم. و وقتی دیدم کامپیوتر خراب شده و نمی تونم وصل بشم میخواستم آب بشم و برم تو زمین...ممنونم...هزار بار ممنونم که دعای من رو اجابت کردید. من احمق چه فکر کرده بودم؟ آخه مگه میشه با دستهای گناهکار از علی نوشت؟ .....

 

من رو ببخشید...منو ببخشید...به خدا جایی رو ندارم که بروم....نگذارید بیشتر از این ویران بشم....امام من....بازهم دستم رو بگیرید.....

منتظرم...... 

  

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 2:8  توسط آیه | 

 باز شد در عاشقی بابی دگر         بر جمال یوسفی خوابی دگر

مژده بیداران راه عشق را               آنکه دیدم دوش من خوابی دگر

ساخته شد از برای طالبان             غیر این اسباب اسبابی دگر

سلام... می دونم مثل باز همیشه یک کم دیر رسیدم....اما تولد امام حسن مجتبی(ع) رو به همه تبریک می گم! به خصوص امام زمان خوبم....

عیدتون مبارک امام خوبم....انشاالله عید سال دیگه رو کنار خودتون جشن بگیریم. ای خدا یعنی میشه؟....اللهم عجل لولیک الفرج

مرسی که این چند روز هوای من رو داشتین....کمکم کنید سر پا بایستم.....یک خستگی بدی داره به سراغم می آید. می دونم که فقط شما می تونین کمکم کنید....مثل همیشه....من هم منتظر می مونم....مثل همیشه....

اینهم فال امشب:

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک            گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک      

 مرا امید وصال تو زنده می دارد                  وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش             زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک

رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات      بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک

اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم             وگر تو زهر دهی به که دیگری تریاک

عنان مپیچ که گر می زنی به شمشیرم       سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک

تو را چنانکه تویی هر نظر کجا بیند              بقدر دانش خود هرکسی کند ادراک

به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ          که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک 

وچند کلام از مولود امشب:

 

۞ برای کارهای دنیایی خود چنان اقدام کن که گویی سالیات دراز در جهان خواهی زیست و در مورد کارهای اخروی آنگونه بیندیش که گویی فردا از دنیا خواهی رفت.

 

۞ اگر ارجمندی بدون وابستگی به خانواده و شکوه بدون سلطنت را می خواهی، از خواری گناه دور شو و لباس عزت فرمانبرداری از خدا را به تن کن.

 

۞ هرگاه به مصاحبت و همنشینی با مردم نیازمند شدی، با کسی دوست شو که چون با او بنشینی بر وقار و شکوه تو بیفزاید و چون به او خدمت کنی او تو نگاهبانی کند. هرگاه به پول احتیاج داشتی به یاریت بشتابد. انگاه که سخن بگویی تصدیقت کند . اگر در مورد کاری شدت به خرج دادی با تو همنوا شود. چون برای کار خیر و ارزشمندی دست خود را پیش بردی، او نیز دست خود را پیش برد. اگر از تو خطایی سر زد، آن را جبران کند. اگر از تو نیکویی ببیند، همواره آن را یادآوری کند. اگر از او خواسته و تقاضایی داشته باشی، برآورده سازد. اگر از او جدا شدی به تو بپیوندد و اگر بر تو مصیبتی وارد شد با تو همدردی کند.

 

۞ دوست تو باید کسی باشد که از او به تو زیانی نرسد، دشواری برایت ایجاد نکند. در کارهای مهم تو را خوار نگرداند و اگر مالی را بین خود تقسیم می کنید، تو را بر خودش ترجیح دهد.

 

باز هم عید همه مبارک....راستی امشب از اون شبهایی هست که مرغهای آمین گوش به زنگ دعاهاتون هستند....التماس دعا....

 

 اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 23:55  توسط آیه | 

سلام امام زمانم. نماز و روزه هاتون قبول....حالتون چطوره؟

دقیقا نمی دونم چند وقته ننوشتم.اما دلم خیلی برای اینجا تنگ شده بود. دیگه وقتش بود یک سری به خونه م بزنم. هم به این خونه، هم به خونه دلم.....هرچند این روزها باید بیشتر از اینها از خودم سراغ می گرفتم، اما خودتون که وضع این روز های من رو می دونید....اونقدر تو گرداب زندگی غرقم که وقت سرخاروندن هم ندارم. دست و دلم هم نمی رفت تا وقتی یکجورهایی حس سبکی ندارم براتون بنویسم. نمی تونستم با دست آلوده و ذهن سنگین سراغ قلم برم. آخه قلم مقدسه....اگه آهش آدم رو بگیره، زندگی آدم رو خط خطی میکنه!

بگذریم....این شبها موقع افطار برای همه مون دعای مخصوص بکنید. هرچند که همیشه یاد همه فرزندان غریبتون هستین....اما من یکی که دعای مخصوص میخوام. ....

امام من.. از خدا رهایی  "ما" رو از دست "خودمون" بخواهید. از دست این "من" های رنگ و وارنگ و بی محتوایی که واسه خودمون درست کردیم. به ما کمک کنید از دست اینهمه نقاب خلاص بشویم....از دست اینهمه ابلیسکهایی که پر و بالمون رو بستند، افکارمون رو کدر کردند و شیشه دلمون رو تیره و تار.

به ما کمک کنید ریشه "خودبینی" رو اونقدر تو  وجودمون بسوزونیم که هرگز، هرگز، هرگز به خودمون اجازه ندهیم با علم ناچیز و نگاه پست در مورد آدمها و اندیشه ها قضاوت نادرست بکنیم و معیارهای حقیر خودمون رو، معیار سنجش همه ارزشها بکنیم.

امام من نگذارید گذار "خواستن" ها و "نیازها"مون به در خانه خلایق بیفتند. کمکمون کنید تا نیازهامون رو فقط در خانه بی نیاز ببریم و فراموش نکنیم این کلام مولا علی (ع) رو که فرمود:" التماس به خدا شهامت است، اگر برآورده شود حاجت است، اگر نشود حکمت است. التماس به خلق بزدلی است، اگر برآورده شود منت است، اگر نشود ذلت است."

 

    امام من....این روز ها حالم یک جورهای خاصیه. خودم نمی دونم چه جوری، اما می دونم که شما خوب می دونید. کمکم کنید این لرزیدنها، این سردرگمی های ناگهانی، این دراومدن از پوسته های قدیمی، مقدمه یک یقین تازه باشه.

 راستی داشت یادم میرفت....می خواستم بگم هرگز بهم اجازه ندهید قبل از اینکه خونه دلم رو به روز کنم، سراغ این خونه بیام. اگه دیدین اه قلم داره من رو میگیره، و موقع سر زدن به اینجا حواسم یک جاهای دیگه ست، فرصت نوشتن رو از من بگیرید، یا اینکه کاری کنید که با نوشتن های دوباره و چند باره پاک بشوم و برگردم پیش خودتون....

امام من....ما ها همه دعای مخصوص مخصوص مخصوص می خواهیم....منتها سر همه دعاهای خاصتون، یک دعای خاص تر برای فرج خودتون باشه که این خستگی قرنها به همه مون فهمونده که فرج شما، فرج همه ماست.....

ممنونم بخاطر همه چیز... ممنونم... ممنونم....‌

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 3:5  توسط آیه | 

خدایا....زینت عبادت کنندگانت، اما سجاد (ع) خطاب به تو گفت: اگر تو خود به من اجازه نداده بودی که بخوانمت، من کجا این جرات را می یافتم که نام عظیم تو را بر زبان برانم؟"

 

خدایا....یک سال بر خوان نعمتت نشستیم و قدر ندانستیم....و حال این ماه، ماه مخصوص خود توست که بر ما وارد شده است...

گفتی صدایت بزنیم که تو سمیعی بر نجوای بندگانت....گفتی  که بر ماست خواستن از تو، و بر توست اجابت ما.....

خداوندا....تو مخلوقت را آزاد آفریدی و او برای خود بند ساخت و بر دست و پایش بست.... تو او را برای چیزی جز بهشت نساختی و او خود را به گندمی، به سکه ای، به مقامی یا به نامی فروخت....تو او را خواندی و او پاسخ نداد....نور را دید و در ظلمت فرو شد....حقیقت را برایش آشکار کردی و از مجاز فراتر نرفت.....

ببخش مارا که بخشنده تر از تو نمی شناسیم....ببخش ما را که از دنیای تو زندانی متعفن ساختیم و چنان به آن خو گرفتیم که رکود روحهایمان را در منجلاب یاس و بیداد ندیدیم....ببخش مارا که بالهای اهوراییمان را به آتش عصیان سوختیم و دودش چنان کورمان کرد که آتش را آفتاب پنداشتیم و هرم آتش را گرمی حیات.....

خداوندا....گفتی که بر ماست خواستن از تو، و بر توست اجابت ما....می خواهیم تو را بخوانیم که تو سمیعی بر نجوای بندگان...که تو علیمی بر فقر و نیازشان....که تو ستاری بر گناهانشان....که تو رحیمی بر فرد به فردشان....

 

گفتی که بر ماست خواستن از تو و بر توست اجابت ما....می خواهیم تو را بخوانیم از عمق جان که تو خلف وعده نمی کنی....که اجابت میکنی حاجت فرد فرد ما را....

 

خدایا....دنیای پر غوغایی است....آهن و تازیانه جسمهایمان را فرسوده، و یاس و شبهه و تردید و گناه روحهایمان را....

خداوندا....قابیلیان نه تنها زمانه مارا که تاریخ را از آن خود کرده اند، و ابلیس رانده شده از درگاه تو حالا پیروز و مست "سور عزای ما را بر سفره نشسته است"....تو از درگاه خود راندیش و چه میزبانان خوبی بودیم ما! گفت که بر فریب دادن بندگان خالص تو ناتوان است، و چه ناخالص بودیم ما!

 

خدایا.... گفتی که بر ماست خواستن از تو و بر توست اجابت ما....گفتی که خلف وعده نمی کنی که تو رحیم و حکیم و عادلی...وعده دادی مارا به ظهور حجت باقی مانده ات بر روی زمین

 وعده دادی زمین سنگین از خون و بیداد را، به روزی که "یرثها عبادی الصالحون"

وعده دادی عقلها را به روزی که در آن به کمال می رسند

وعده دادی جان های تشنه را به روزی که در آن حقیقت یگانه، از پس پرده تردیدها  رخ می نماید

وعده دادی مارا به عدل....به مهر....به امنیت....به رهایی....

وعده دادی تاریخ را به حکومت هابیلیان.....

و وعده دادی تعجیل در فرارسیدن آن روز را، به شرط دعای ما.....

 

خدایا.... گفتی که بر ماست خواستن از تو و بر توست اجابت ما....می خوانیم تورا به نام نامی ات در ماهی که ماه مخصوص توست.....وقسمت می دهیم به مهر و عدل و حکمتت که جانهایمان را از سنگینی گناه آزاد کنی و به ما بیاموزی "چگونه منتظر بودن" را برای روزی که روح و باطن عالم بر جهان و  جهانیان رخ می نماید.....

خداوندا....در پیشگاه تو به حجتت بر زمین درود می فرستیم و می خواهیم از تو  تعجیل در فرارسیدن روزی را که در آن وعده ات را محقق خواهی کرد.....

 

خدایا.... گفتی که بر ماست خواستن از تو و بر توست اجابت ما....

 چشم به دریای رحمت تو داریم و به حرمت امید خواهیم ایستاد تا رسیدن آن روزی که مژده اش را به تک تک ذرات عالم داده ای.......تو را قسم به مهرت، وعده ات را هرچه زودتر محقق فرما....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 2:58  توسط آیه | 

سلام امام زمانم. حالتون چطوره؟

منهم خوبم به لطف شما. اول از همه می خواهم بخاطر همه لطفهایی که بهم داشتید تشکر کنم. خودم خوب میدونم که لایق هیچ کدومش نبودم.

امام نازنینم، ممنونم که اجازه می دهید اونجور که دلم میخواهد باهاتون حرف بزنم. یکبار بهتون گفتم نمیدونم اینجوری ارتباط برقرار کردن و صحبت کردن با شما درسته یا نه. بعد خواستم اگر شما هم مثل من این رابطه رو دوست دارید یکجوری بهم بفهموید. و پاسخ شما اونقدر زود اومد که خودم هم باورم نمی شد.....

ممنونم که به همه حرفهام گوش میدهید و با اینکه حرف دلم رو بهتر از خودم می دونید اجازه می دهید از کلمه ها کمک بگیرم، جمله بسازم، و مست بشم از اینکه نوشته هایم بوی شما رو می گیرند.

   امام خوبم، یک عزیزی برایم نوشته بود که آیا امام این نوشته ها رو میخونند یا نه؟ بی اختیار یاد پارسال افتادم. یاد شما و خدای مهربون که دست من رو گرفتید و قدم قدم به وادی امن نزدیک و نزدیکتر کردید. اون موقع از شما هیچی نخواسته بودم. اصلا اونموقع شما رو اینجوری نمی شناختم. فقط صورت خیسم رو گرفته بودم طرف آسمون و گفته بودم: اگر حدایی اون بالا هست به من بگه چی کار کنم تا رها بشوم، تا آزاد بشوم از اینهمه بند، از این دردی که مثل خوره دارد روحم رو می خوره و ذره ذره میکنه. تا رها بشوم از اینهمه اضطراب، از این سیلی که نمیدانم دارم باهاش کجا میروم......

خدا بود. اما نه فقط اون بالا. این پایین هم پر بود از حضور سبزش. خدا اینجا بود. کنار من. تو قلب من. تو تک تک نفسهای من. و نزدیکتر از رگ گردن به من. هستی من پر از خدا بود و خدا بیشتر از تمام هستی مهربان بود و من اینها را نمیداستم. نفهمیده بودم. اما خدای من که در تمام هستی ام جریان داشت، هستی مرا فریادی کرد، و فریادم را نیازی و بعد از آن هم مهر خودش بود که به فریادم رسید.

   و مهرخدا شما بودید. رحمت خدا شما بودید. افتخار خدا شما بودید. و دنیای متلاطم من چقدر زیبا با نام شما آرام گرفت. مگر میشود شما که قبل از اظهار طلب مهرتان شامل حال بندگان میشود، پس از اظهار نیاز، نیازشان را بی پاسخ بگذارید؟ مگر می شود شما که تک تک سلامهای شیعیانتان را پاسخ می دهید، تک تک کلمات، اشکها، نیازها و مهرورزیهایشان را بی پاسخ بگذارید؟ مگر خودتان نگفته اید: "اگر شما ما را فراموش کنید، ما یاد شما را از خاطر نمی بریم؟"

آه....امام من.... امام من.... بهترینم....چقدر احساس حقارت و سعادت می کنم در برابر اینهمه لطف و مهر.....ممنونم...بخاطر همه چیز.....

اما اجازه بدهید در آخر به اون دوستی که گفته بود فکر نمی کرده که میشه اینطوری هم با امام زمان حرف زد بگم میشه حتی روز اختتامیه همایش، بعد از اینکه همه مردم رفتند، یک صندلی رو گل زد، داخل سالن برد تا تک تک بچه ها بیایند روبروی صندلی بایستند و در میان هق هق گریه به امام زمانشون گزارش کار بدهند و بعد هم همه سر بر دسته صندلی بگذارند و به امام التماس کنند که سال دیگر خودشون روی اون صندلی نشسته باشند. و میشه که در همون جمع دوستی در دل خودش، نجوا کنان برای مادر سرطانی و محتضرش دعا کند و فردای اون روز مادرش رو که همه دکتر ها جواب کرده بودند سالم و سرحال توی خانه اش ببیند.

آره دوست عزیز....میشه....میشه با یک شمع و فقط با یک شمع که توی دل خودمون روشن می کنیم طلسم تاریکی غیبت او را در نهانگاه دل خودمون بشکنیم. میشه که فقط نام او را نجوا کنیم و او چنان به ما پاسخ بدهد که از ازدحام حضورش گیج بشویم.....

 

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور

پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را

                                                      

                                                       یا مهدی.......یا مهدی......یا مهدی..............

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 4:16  توسط آیه |